تبليغاتX
دهیاری اجاکسر
بازخوانی نامه عتاب‏آمیز 6/1/ امام راحل به آیت‏الله منتظری
مردود در امتحان سخت

گروه تاریخ-امیرحسین ثابتی: امروز ششم فروردین است. روزی که امام (ره) رسما آقای منتظری را از قائم مقامی رهبری عزل نمود. چندی قبل مطلبی در این رابطه با تکیه بر برهه زمانی اعدام مهدی هاشمی تا روز عزل مرحوم منتظری نوشتم که در ویژه نامه رمز عبور هم منتشر شد. در سالگرد این اتفاق تاریخی خواندن این مطلب خالی از لطف نیست:

بدون تردید یکی از مهم ترین برهه های تاریخ معاصر جمهوری اسلامی را باید در فرآیند 4 ساله دوران قائم مقامی رهبری و عزل آیت ا... منتظری از این منصب توسط امام راحل، جستجو نمود. دوره ای حساس که جدای از حواشی آن، باید به تدقیق مدل رفتار و عملکرد حضرت امام (ره) در این باره پرداخت، به ویژه در زمان اوج این واقعه تاریخی که به طور خاص باید از تاریخ اعدام مهدی هاشمی (مهرماه 66) تا عزل رسمی منتظری در فروردین ماه 68 را مدنظر داشت.

آنچه که معمولا در وهله نخست کمی تامل برانگیز به نظر می آید، سوال پیرامون چرایی و چگونگی انتخاب آقای منتظری به عنوان قائم مقام رهبری توسط مجلس خبرگان در سال 64 می باشد. این تصمیم چرا و با چه تحلیلی توسط مجلس خبرگان اخذ می شود؟ و از همه مهم تر نظر حضرت امام (ره) پیرامون این انتخاب چه بوده است؟! اگرچه در نامه 6 فروردین ماه 68 که امام خمینی (ره) رسما خطاب به آقای منتظری تاکید می کنند: " ولله قسم من از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودم ولی در آن وقت شما را ساده لوح می دانستم که مدیر و مدبر نبودید" شاید بهترین استناد جهت اعلام نظر حضرت امام (ره) از همان ابتدا در مخالفت با قائم مقامی آقای منتظری باشد، اما بنابر روایت مهمی که آیت الله محمدی گیلانی از اعضای وقت شورای نگهبان در تاریخ 6 آذرماه 79 نقل نموده و حجه الاسلام و المسلمین محمدی ری شهری (وزیر اطلاعات وقت) نیز در کتاب خاطرات سیاسی خویش با عنوان" سنجه انصاف" (ص 17 و 18) آن را عیننا آورده است، می توان به ابعاد پنهان تری از این اتفاق تاریخی پی برد.

آیت الله محمدی گیلانی پیرامون انتخاب آقای منتظری توسط مجلس خبرگان و مخالفت امام راحل در این باره می گوید:

"روزی آقای هاشمی رفسنجانی در حضور جمعی گفت: من بعد از ظهر رفتم خدمت امام. امام فرمودند: موضوع قائم مقامی آقای منتظری را فردا مطرح نکن. گفتم چرا؟ ما در اجلاسیه قبل به آقایان گفته ایم که ایشان را به عنوان قائم مقام مطرح کنیم. امام فرمودند: نه! یکی از دوستان آمده و چنین گفته ... گفتم: ما اعلام کرده ایم. نمی شود!"

این اتفاق تلخ، علیرغم نظر حضرت امام و با پافشاری آقای هاشمی که برخلاف بسیاری دیگر از مسئولین وقت از نظر صریح امام در این باره اطلاع داشت، به وقوع می پیوندد، اما مسئله بدین جا ختم نمی شود و اگرچه بنیانگذار کبیر انقلاب در نامه عزل آقای منتظری صراحتا از مخالفت 4 سال قبل خود در انتخاب ایشان به عنوان قائم مقامی رهبری پرده بر می دارد لکن دقیقا 2 روز پس از آن نامه تاریخی و در 8 فروردین ماه 68، طی آخرین نامه مکتوب خویش به آقای منتظری از علت سکوت خویش پس از تصمیم مجلس خبرگان نیز چنین می فرماید:"هم شما و هم من، از ابتدا با انتخاب شما مخالف بودیم... ولی خبرگان به این نتیجه رسیده بودند و من نمی خواستم در محدوده قانونی آنها دخالت کنم"

اما فارغ از سکوت 4 ساله امام خمینی از آغاز دوره قائم مقامی آقای منتظری (تیرماه 64) تا عزل وی (فروردین 68)، آنچه که جالب توجه به نظر می رسد، توجه به مقاطعی است که طی هر کدام از آنها حضرت امام همواره سعی داشته اند تا با تذکرات غیر مستقیم، حساب آقای منتظری را با اقدامات مهدی هاشمی (برادر داماد آقای منتظری) جدا نموده و همواره با تذکرات خویش، راه را جهت بازگشت و اصلاح مواضع ایشان باز بگذارند. در مشهور ترین این موارد می توان به پیام امام به نمایندگان نخستین دوره مجلس خبرگان رهبری در سال 62 اشاره داشت، که اگرچه در آن زمان هنوز تصمیم مجلس خبرگان نسبت به انتخاب آقای منتظری به عنوان جانشین عالی ترین مقام جمهوری اسلامی ایران جنبه رسمی به خود نگرفته بود، اما با توجه به شرایط آن دوره و هم چنین افکار عمومی که بیش از همه شانس آقای منتظری را در این زمینه تقویت می کرد، رهبر انقلاب اسلامی در پیامی معنا دار خطاب به مجلس خبرگان چنین می نویسند:

"باید بدانید که تبهکاران و جنایت پیشگان، بیش از هرکس چشم طمع به شما دوخته اند و اشخاص منحرف نفوذی در بیوت شما، با چهره های صد در صد اسلامی و انقلابی ممکن است خدای نخواسته فاجعه به بار آورند و با یک عمل انحرافی نظام را به انحراف کشانند و با دست شما، به اسلام و جمهوری اسلامی سیلی زنند. الله الله در انتخاب اصحاب خود ..."

و امروز پس از گذشت26 سال از پیام تاریخی امام عظیم الشان، ناظران سیاسی بیش از هر زمان دیگر بر این واقعیت صحه می گذارند که مخاطب اصلی امام (ره) در آن زمان کسی جز آ یت ا... منتظری نبوده و ایشان از همان زمان خطر مهدی هاشمی و آنچه که بعدها بواسط اقدامات وی و اطرافیانش به "باند مهدی هاشمی" مشهور شد، را گوشزد نموده بودند.

اما فارغ از جنایات مهدی هاشمی وعوامل وی که پرداختن بدان، خود فرصتی جداگانه می طلبد، دقت در نوع رفتار آقای منتظری پس از اعدام مهدی هاشمی و از آن مهم تر زیر ذره بین قرار دادن مدل رفتار حضرت امام با آقای منتظری از تاریخ اعدام مهدی هاشمی (مهرماه 66) الی فروردین ماه 68 که رسما آقای منتظری از منصب خویش عزل می شود، بسیار جالب توجه و خواندنی است.

آقای منتظری در یکی از آخرین تلاش های خویش جهت تغییر نظر امام راحل پیرامون اجرای حکم اعدام مهدی هاشمی، در پیامی مکتوب که خطاب به امام بزگوار در تاریخ 5 مهرماه 66 نگاشته بود، با لحنی دور از انتظار می نویسد:

1. سید مهدی هرچه بود و شد، بالاخره بیست سال سنگ اسلام و انقلاب و امام را به سینه زد.

2. او از خیلی از کسانی که مورد عفو امام قرار گرفته اند بدتر نیست و مادر پیر او و زن و فرزندان خردسال او مورد ترحم اند و خانواده و بیت آنان مورد احترام است.

3. او نه مرتد است و نه محارب و نه مفسد و بالاخره به انقلاب و اسلام، اعتقاد کامل دارد، هرچند در سلیقه خطاکار باشد و هست.

4. او هنوز طرفداران زیادی از حزب الهی ها و جبهه بروها و افراد انقلابی دارد و اعدام او در روح آنان اثر بد باقی می گذارد.

5. اعدام او سبب می شود در شهرهای مختلف، افراد خوب را به اتهام ارتباط با او خراب و منزوی سازند و قطعا حضرت عالی به این امر راضی نیستید.

6. اعدام او پیروزی بزرگی برای دشمنان و سوژه طلبان می باشد.

7. و بالاخره آنچه گفته شد، نه به خاطر علاقه شخصی است – که من فعلا هیچ علاقه شخصی ندارم – بلکه فقط از نظر مصالح اسلام و آینده انقلاب است و اینکه اعدام و خونریزی بالاخره بسا کدورت و خون در پی دارد. اعدام همیشه میسر است؛ ولی کشته را نمی شود زنده کرد.

مطالعه این پیام اگرچه ممکن است ابتدا کمی تعجب آور باشد، آن هم از این جهت که چطور مسایل ساده ای را که آقای منتظری در این جا مطرح نموده از چشم امام خمینی (ره) غافل مانده بوده است! اما پاسخ مرحوم سید احمد خمینی فرزند بزرگوار امام راحل در رنجنامه معروف خویش به آقای منتظری به خوبی روشن کننده ابهاماتی است که مرحوم منتظری سعی در روشن کردن آن برای امام راحل داشت. مرحوم سید احمد در قسمتی از رنجنامه معروف خویش و در پاسخ به ادعاهای آقای منتظری در این رابطه می نویسد:

شما در نامه اي به حضرت امام كه در تاريخ 4 مهرماه 66 نوشته شده است يعني چند روز قبل از اعدام مهدي هاشمي، مسائلي را آورده ايد كه باور نمي كردم و باعث تعجب شد.

در اين نامه آورده ايد:

"او از خيلي از كساني كه مورد عفو امام قرار گرفته اند بدتر نيست. مادر پير و زن و فرزندان خردسال او مورد ترحمند و خانواده و بيت آنان مورد احترام است."

اكنون نامه مهدي هاشمي را هم ملاحظه فرماييد، او مي گويد:

"اكنون و با گذشت قريب به يك سال من به وضوح انحراف و لغزش را در عملكرد خود و دوستان متهم در پرونده مي بينم و به درايت و هوشياري مقام معظم رهبري انقلاب، حضرت امام خميني مدظله العالي آفرين گفته كه پيش از رشد و توسعه خطر با قاطعيت از آن جلوگيري فرمودند. و اطمينان دارم حضرتعالي نيز چنانچه در شرايط حضرت امام و ساير مسئولين محترم كشور قرار مي داشتيد و بيرون از حصار روابط و عواطف ما و دوستانمان به قضيه مي نگريستيد به همان نتيجه مي رسيديد كه مقام معظم رهبري رسيدند."

راستي آيا شما از حصار روابط و عواطف سيد مهدي و دوستان ايشان خارج شده ايد؟ آيا شما به آن نتيجه اي رسيديد كه حضرت امام رسيدند؟ آيا اطرافيان شما حاضر شدند مطالب را خارج از حصار خويش به شما منتقل كنند؟ آيا چه كسي مورد عفو حضرت امام قرار گرفت كه مهدي هاشمي از او بدتر نبود؟ آيا اگر از حصار درآمده بودي حاضر مي شديد چنين نامه اي به امام بنويسيد كه دل امام را خون كنيد كه چرا به معيارهاي شرعي توجهي نمي نمائيد؟
درنامه4/7/66 با اطلاع از اكثر مفاسد او كه توسط مصاحبه هاي خودش و مسئولين اطلاعاتي به مردم عرضه شده بود آورده ايد:

"او نه مُرتد است نه محارب و نه مفسد و بالاخره به انقلاب و اسلام اعتقاد كامل دارد."

آيا مهدي هاشمي با ساواكي بودن و چندين فقره قتل، دعا به خانواده سلطنت، اختفاء اسناد و مهمات مربوط به نظام و دهها مسئله ديگر كه گذشت ـ مفسد نبود؟ تازه با تمام اين احوال شما مي گوييد اعتقاد كامل به نظام و اسلام داشت اگر ايشان مفسد نباشد آيا مصداق مفسد را پيدا مي كنيم؟

در همين نامه4/7/66 آورده اید:

"او هنوز طرفداران زيادي از حزب اللهي ها و جبهه بروها و افراد انقلابي دارد. اعدام او در روح آنان اثر بد مي گذارد. "

آيا شما در چنين تقاضايي اصول اسلام را مورد توجه قرار داده ايد. بر فرض كه در روح عده اي اثر بد بگذارد آيا از نظر اسلامي نبايد شخصي با اين همه جنايت را مجازات كرد؟

درهمين نامه4/7/67 آورده ايد:

"اعدام او پيروزي بزرگي براي دشمنان و سوژه طلبان مي باشد. "

مهدي هاشمي در صفحه 18 پرونده خود مي گويد:

"يكي از گناهان من اين بود كه نقاط ضعف فكري و عملي خود را كه از قبل و بعد از انقلاب داشتم با حضرت آيت الله منتظري مطرح نساختم تا يا زمينه اصلاح آن فراهم شود و يا حداقل آقا اين همه به من اعتماد نكنند بلكه بعكس در هر مسئله اي من سعي مي كردم در حضور ايشان خود را مظلوم جلوه داده و ترحم و حمايت ايشان را به خود جلب كنم."

حضرت آيت الله! اگر شما ساده بوديد و نتوانستيد او را بشناسيد لااقل چرا حالا از او دفاع مي كنيد؟ حالا كه دو سه روز به مرگ او مانده است و خودش به همه چيز اعتراف كرده است؟ آيا نبايد دل امام خون باشد كه چرا شما به معيارهاي اسلامي توجهي نمي نمائيد؟ البته حضرت امام همه اينها را حمل بر سادگي شما مي كنند.

در همين نامه 4/7/66 آورده ايد:

"بالاخره آنچه گفته شد نه به خاطر علاقه شخصي است كه من فعلاً هيچ علاقه شخصي ندارم بلكه فقط از نظر مصالح اسلام و آينده انقلاب است و اين كه اعدام و خون ريزي بالاخره بسا كدورت و خون در پي دارد. اعدام هميشه ميسر است ولي كشته را نمي شود زنده كرد. "

1. چگونه شما مي گوييد ديگر علاقه شخصي نداريد آيا آن همه مصيبت كه شما براي اسلام و انقلاب در سطح جهان براي حفظ آقاي مهدي هاشمي به بار آورديدـ كه همگي با صبر و بردباري آن را تحمل كرديم ـ از روي علاقه به مهدي هاشمي نبود؟

2. اگر شما نسبت به ايشان علاقه نداريد پس چرا براي امام نوشته ايد كه او را نكشيد چرا كه پيروزي بزرگي براي دشمنان اسلام به وجود مي آيد، چرا براي ديگران چنين نامه اي را نمي نويسيد؟

3. اين كه نوشته ايد چه بسا خون و اعدام خون در پي دارد، حضرت آيت الله با كمال معذرت اين ديگر خيلي عوامي است. چرا كه بايد قصاص اسلام را تعطيل كرد چون اولاً خون خون مي آورد، ثانياً كشته را نمي توان زنده كرد.

اين كه من به اين مسايل مي پردازم براي اين است كه مي خواهم ثابت كنم كه شما در اطرافيان خود چنان حل شده ايد كه بديهيات را هم منكريد.

اما روند مواضع تند آقای منتظری پس از اعدام مهدی هاشمی نه تنها کاهش نیافت که روز به روز فزونی گرفت. بگونه ای که در تمامی این موارد نیز امام بزرگوار تمامی تلخی ها و مواضع متعصبانه آقای منتظری را تحمل نمود و با صبر خویش سعی در پایان دادن به رفتارهای آقای منتظری را داشت. این وضعیت حتی تا آنجا ادامه پیدا می کند که خود آقای منتظری نیز در قسمتی از خاطرات خویش (خاطرات آقای منتظری،. ص 619) ناخواسته بر صبر امام (ره) و سعی ایشان در پایان دادن به این موضوع ناخواسته چنین اشاره می کند:

"به دعوت آقای حج سید احمد خمینی در تاریخ 27 مهرماه 67 آقای سید هادی هاشمی (داماد آقای منتظری) با مرحوم امام ملاقات می کند و معظم له پس از تعارفات متداوله ... می فرمایند: ... آقای منتظری برای مرجعیت باید حفظ شوند و صدمه ای به ایشان وارد نشود. من احساس می کنم دست هایی در غیر معممین نظیر نهضت آزادی و بیشتر در معممین هست که می خواهند مرجعیت آقای منتظری صدمه بخورد و ایشان ملکوک شوند و باید نگذاشت اینها چنین کاری بکنند... افرادی هستند که حسادت می ورزند و روی آقای منتظری و مرجعیت ایشان حساسیت دارند. شما (هادی هاشمی) در بیت آقای منتظری هستید. باید نگذارید اینگونه افراد به مرجعیت ایشان صدمه ای بزنند و موجب ناراحتی بشوند، چراکه شکی نیست اینگونه افراد به آینده ایشان صدمه می زنند"

مرور این قسمت از خاطرات آقای منتظری و جملات امام در دیدار با هادی هاشمی که از نزدیکترین افراد در بیت آقای منتظری بود، بیش از هر چیز گواهی می دهد که امام راحل حتی پس از رفتارهای نابجای آقای منتظری در حمایت از مهدی هاشمی، همچنان سعی بر عدم دفع ایشان داشته و بار دیگر با تذکرات خویش اما اینبار خطاب به هادی هاشمی، خطر نفوذی های به بیت آقای منتظری را گوشزد می نمایند. اما متاسفانه تنها کمتر از 4 ماه از این دیدار می گذرد که آقای منتظری یکی دیگر از بزرگترین اشتباهات حیات سیاسی خویش را مرتکب می شود. وی که در دهمین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی در 22 بهمن ماه 67 سخن می گفت، با مواضع عجیب خود، بیش از هر چیز موید دیگری بر هشدارهای امام نسبت به خطر نفوذی های بیت آقای منتظری و تاثیر پذیری وی از آنها گشت. قائم مقام رهبری در قسمتی از سخنان خویش که هم اکنون نیز با مراجعه به روزنامه کیهان 23 بهمن ماه 67 قابل رویت است و مشخص نیست چرا در خاطرات خود آقای منتظری ثبت نشده است! می گوید:

"دشمنان ما که این جنگ را تحمیل کردند، آنها پیروز از کار آمدند! چقدر نیرو از ایران و از دست ما رفت و چقدر جوانهای را از دست دادیم ... ببینیم اگر اشتباهی کرده ایم، اینها توبه دارد و اقلا متنبه شویم که بعدا تکرار نکنیم ... باید بفهمیم اشتباه کرده ایم و بعد بگوییم: خدایا و ای ملت ایران! ما اینجا اشتباه کرده ایم ... چقدر در این مدت شعارهایی دادیم که غلط بود و خیلی از آنها ما را در دنیا منزوی کرد و مردم دنیا را به ما بدبین کرد!"

اما نکته جالب توجه در این میان، پاسخ قاطعی است که امام خمینی (ره) دقیقا 11 روز پس از صحبت های آقای منتظری که موجب سردرگمی و ناراحتی خانوده های شهدای جنگ تحمیلی و هم چنین ملت ایران شده بود، در یکی از سخنرانی های خویش اعلام نمودند:

"چه کوته‌نظرند آنهایی ‌که خیال می‌کنند چون ما در جبهه به آرمان نهایی نرسیده‌ایم، پس شهادت و رشادت و ایثار و ‌از خودگذشتگی و صلابت بی‌فایده ‌است! ... من در اینجا ‌از مادران و پدران و خواهران و برادران و همسران و فرزندان شهدا و جانبازان به خاطر تحلیل‌های غلط ‌این روزها رسماً معذرت می‌خواهم و ‌از خداوند می‌خواهم مرا در کنار شهدای جنگ تحمیلی بپذیرد. ما در جنگ برای یک لحظه ‌هم نادم و پشیمان ‌از عملکرد خود نیستیم. راستی مگر فراموش کرده‌ایم ‌که ما برای ادای تکلیف جنگیده‌ایم و نتیجه فرع آن بوده ‌است... خوشا به حال آنان ‌که تا لحظه آخر ‌هم تردید ننمودند ... نباید برای رضایت چند لیبرال خود فروخته در اظهار نظرها و ابراز عقیده‌ها به گونه‌ای غلط عمل کنیم ‌که ‌حزب الله عزیز احساس کند جمهوری اسلا‌می دارد ‌از مواضع اصولیش عدول می‌کند. تحلیل ‌این مطلب ‌که جمهوری اسلا‌می ایران چیزی به دست نیاورده و یا ناموفق بوده ‌است، آیا جز به سستی نظام و سلب اعتماد ‌مردم منجر نمی‌شود؟! تأخیر در رسیدن به همه اهداف دلیل نمی‌شود ‌که ما ‌از اصول خود عدول کنیم. همه ما مأمور به ادای تکلیف و وظیفه‌ایم نه مأمور به نتیجه. اگر همه انبیاء و معصومین ـ علیهم السلام ـ در زمان و مکان خود مکلف به نتیجه بودند، هرگز نمی‌بایست ‌از فضای بیشتر ‌از توانایی عمل خود فراتر بروند و سخن بگویند و ‌از اهداف کلی و بلند مدتی ‌که هرگز در حیات ظاهری آنان جامه عمل نپوشیده ‌است ذکری به میان آورند.در حالی ‌که به لطف خداوند بزرگ، ملت ما توانسته ‌است در اکثر زمینه‌هایی ‌که شعار داده ‌است به موفقیت نایل شود.ما شعار سرنگونی رژیم شاه را در عمل نظاره کرده‌ایم، ما شعار آزادی و استقلال را به عمل خود زینت بخشیده‌ایم، ما شعار "مرگ بر آمریکا" را در عمل جوانان پرشور و قهرمان و مسلمانان در تسخیر لا‌نه فساد و جاسوسی آمریکا تماشا کرده‌ایم، ما همه شعارهایمان را با عمل محک زده‌ایم ... من به طلاب عزیز هشدار می‌دهم ‌که علاوه بر اینکه باید مواظب القائات روحانی نماها و مقدس‌مآب‌ها باشند، ‌از تجربه تلخ روی کار آمدن انقلا‌بی نماها و به ظاهر عقلای قوم ‌که هرگز با اصول و اهداف روحانیت آشتی نکرده‌اند عبرت بگیرند ‌که مبادا گذشته تفکر و خیانت آنان فراموش و دلسوزی‌های بی‌مورد و ساده‌اندیشی‌ها سبب مراجعت آنان به پستهای کلیدی و سرنوشت‌ساز نظام شود. من امروز بعد ‌از ده سال ‌از پیروزی انقلاب اسلا‌می همچون گذشته اعتراف می‌کنم ‌که بعضی تصمیمات اول انقلاب در سپردن پست‌ها و امور مهمه کشور به گروهی ‌که عقیده خالص و واقعی به اسلام ناب محمدی نداشته‌اند، اشتباهی بوده ‌است ‌که تلخی آثار آن به راحتی ‌از میان نمی‌رود، گر چه در آن موقع ‌هم من شخصاً مایل به روی کار آمدن آنان نبودم ولی با صلاحدید و تأیید دوستان قبول نمودم و الآن ‌هم سخت معتقدم ‌که آنان به چیزی کمتر ‌از انحراف انقلاب ‌از تمامی اصولش و هر حرکت به سوی آمریکای جهان‌خوار قناعت نمی‌کنند، در حالی ‌که در کارهای دیگر نیز جز حرف و ادعا هنری ندارند. امروز هیچ تأسفی نمی‌خوریم ‌که آنان در کنار ما نیستند چرا ‌که ‌از اول ‌هم نبوده‌اند. انقلاب به هیچ گروهی بدهکاری ندارد و ما هنوز ‌هم چوب اعتمادهای فراوان خود را به گروه‌ها و لیبرال‌ها می‌خوریم، آغوش کشور و انقلاب همیشه برای پذیرفتن همه کسانی ‌که قصد خدمت و آهنگ مراجعت داشته و دارند گشوده ‌است ولی نه به قیمت طلبکاری آنان ‌از همه اصول، ‌که چرا مرگ بر آمریکا گفتید! چرا جنگ کردید! چرا نسبت به منافقین و ضد انقلابیون حکم خدا را جاری می‌کنید؟ چرا شعار نه شرقی و نه غربی داده‌اید؟ چرا لا‌نه جاسوسی را اشغال کرده‌ایم و صدها چرای دیگر"

و دقیقا پس از این اتفاق تلخ است که حضرت امام دستور عدم انتشار و بازتاب سخنان آقای منتظری را در صدا و سیما می دهند زیرا با توجه به اوضاع وقت کشور، مواضع آقای منتظری حاصلی جز ایجاد یاس و نا امیدی در ملتی که 8 سال ظاهرا با عراق اما فی الواقع با تمام جهان جنگیده بود، نداشت و همین امر موجب ناخرسندی و دل شکستگی بسیاری از خانواده های شهدای جنگ تحمیلی و هم چنین جانبازان سرافراز جنگ گشته بود. و البته در این میان باید به سواستفاده های رسانه های بیگانه از صحبت های نابه جای اقای منتظری نیز اشاره داشت.

اما تنها 4 روز قبل از انتشار نامه رسمی امام خمینی (ره) خطاب به آقای منتظری پیرامون عزل وی، معظم له در تاریخ 2 فروردین ماه 68 در پیام خویش خطاب به مهاجرین جنگ تحمیلی نکات مهمی را مورد اشاره قرار دادند که با توجه به اوضاع آن روز کشور، تفسیر آن کاملا عیان و آشکار بود. امام عظیم الشان در قسمتی از پیام خویش صراحتا ابراز می دارند:

"نفوذی‌ها بارها اعلام کرده‌اند ‌که حرف خود را ‌از دهان ساده‌اندیشان موجه می‌زنند. من بارها اعلام کرده‌ام ‌که با هیچ کس در هر مرتبه‌ای ‌که باشد عقد اخوت نبسته‌ام. چهارچوب دوستی من در درستی راه هر فرد نهفته ‌است. دفاع ‌از اسلام و حزب الله اصل خدشه‌ناپذیر سیاست جمهوری اسلا‌می ‌است"

و در ادامه نیز با توجه به موضع گیری های عجیب آقای منتظری در محکومیت اعدام منافقینی که دستانشان به خون هزاران مسلمان بی گناه آلوده بود می فرمایند:

"ما باید مدافع افرادی باشیم ‌که منافقین سرهاشان را در مقابل زنان و فرزندانشان در سر سفره افطار گوش تا گوش بریدند. ما باید دشمن سرسخت کسانی باشیم ‌که پرونده‌های همکاری آنان با آمریکا ‌از لا‌نه جاسوسی بیرون آمد. ما باید تمام عشقمان به خدا باشد نه تاریخ. کسانی ‌که ‌از منافقین و لیبرال‌ها دفاع می‌کنند، پیش ملت عزیز و شهید داده ما راهی ندارند. اگر ایادی بیگانه و ناآگاهان گول خورده ‌که بدون توجه بلندگوی دیگران شده‌اند، ‌از ‌این حرکات دست برندارند، ‌مردم ما آنها را بدون هیچ گونه گذشتی طرد خواهند کرد"

اما موضوع اعدام منافقین در تابستان سال 67 از جمله مواردی است که امروز و پس از 21 سال از آن واقعه، بسیاری از نزدیکان به آقای منتظری آن را تنها علت اختلاف بین وی و امام خمینی (ره) قلمداد می نمایند و سعی دارند تا با تمسک بدین موضوع، دیگر مسائلی را نیز که در طرد آقای منتظری از سوی حضرت امام (ره) نقش داشت، از جمله حمایت های متعصبانه منتظری از مهدی هاشمی، مواضع خاص وی پیرامون مسایلی چون جنگ تحمیلی، انقلاب اسلامی و ... را کم اهمیت جلوه داده و حتی در مواقعی انکار نمایند.

اما نکته شایان توجه در این میان این است که پس از عملیات نا موفق "فروغ جاویدان" از سوی سازمان مجاهدین خلق در تابستان سال 67 که با هدف آزاد سازی تهران! و سرنگونی جمهوری اسلامی انجام شد، با اعترافات برخی از دستگیر شدگان مجاهدین خلق و هم چنین اسناد بدست آمده مشخص شد که در جلسات مربوط به چگونگی فتح تهران از سوی مجاهدین خلق و با حضور مسعود رجوی، رییس این گروهک تروریستی زندانی های سیاسی درون زندان به خصوص زندان های تهران را از نیروهای بالقوه منافقین برای سرنگونی نظام جمهوری اسلامی به حساب می آورده است (سازمان مجاهدین خلق، از پیدایی تا فرجام ج 3 ص 312) و پس از این ماجراست که رهبر کبیر انقلاب در حکمی ضمن تاکید بر عدم اعدام افرادی که از موضع گذشته خود و محاربه با نظام اسلامی بازگشته اند، اعلام می دارند:

"از آنجا که منافقین خائن به هیچ وجه به اسلام معتقد نبوده و هر چه می‌گویند از روی حیله و نفاق آنهاست و به اقرار سران آنها از اسلام ارتداد پیدا کرده‌اند، با توجه به محارب بودن آنها و جنگ کلاسیک آنها در شمال و غرب و جنوب کشور با همکاری‌های حزب بعث عراق و نیز جاسوسی آنها برای صدام علیه ملت مسلمان ما و با توجه به ارتباط آنان با استکبار جهانی و ضربات ناجوانمردانهٔ آنان از ابتدای تشکیل نظام جمهوری اسلامی تا کنون، کسانی که در زندان‌های سراسر کشور بر سر موضع نفاق خود پافشاری کرده و می‌کنند، محارب و محکوم به اعدام می‌باشند"

اما دقیقا مشخص نیست آقای منتظری به چه علت ضمن پافشاری بر موضع خود و محکوم کردن اعدام منافقینی که بر موضع خویش و محاربه با جمهوری اسلامی تاکید داشته اند، آشفته می شود و بر امام راحل و جمهوری اسلامی می تازد و حتی در اقدامی تاسف برانگیز دقیقا یک روز قبل از نامه امام خمینی خطاب به آقای منتظری مبنی بر عزل ایشان، در تاریخ 5 فروردین ماه 67، متن نامه محرمانه آقای منتظری خطاب به امام (ره) که تقریبا 8 ماه قبل و در اعتراض به اعدام منافقین محارب با نظام اسلامی نگاشته شده بود، از طریق رادیو بی بی سی قرائت می شود که قطعا این اتفاق نیز در ترسیع فرآیند عزل وی بی تاثیر نبود و اینها همه در حالی بود که برخی آگاهان سیاسی معتقدند آقای متظری زمانی نسبت به وقوع اعدام ها حساس شد و اعتراض نمود که برخی از نزدیکان وی از جمله مهدی هاشمی و امید نجف آبادی (از اعضای باند مهدی هاشمی) نیز به تازگی اعدام شده بودند، وگرنه چطور می توان در برابر اعدام منافقین فریاد برآورد اما در برابر جنایات مخوف و آدم کشی های مهدی هاشمی سکوت پیشه کرد؟ قتل مهندس بحرینیان، کشتن وحشیانه حشمت و زنده به گور کردن 2 فرزند نوجوانش، قتل مهدی زاده و صفرزاده، قتل بی رحمانه آیت ا ... شمس آبادی، و بسیاری دیگر که تنها علت کشته شدنشان توسط باند مهدی هاشمی، تفاوت دیدگاه با وی بود، چطور از دیدگاه آقای منتظری توجیه پذیر بود؟!

جمیع عوامل یاد شده، همگی دست در دست هم داد تا سرانجام در ششم فروردین ماه سال شصت و هشت یکی از مهم ترین وقایع تاریخ جمهوری اسلامی ایران رقم بخورد و حضرت امام خمینی با انتشار نامه تاریخی خویش خطاب به آقای منتظری وی را رسما از قائم مقامی رهبری برکنار کرده و ضمن توصیه به وی مبنی بر دور نمودن خویش از منافقین، برگ جدیدی از تاریخ جمهوری اسلامی را ورق بزند. البته شایان ذکر است که این نامه ابتدا بنا بر صلاح دید حضرت امام قرار بود تا از رسانه های عمومی از جمله صدا و سیما منتشر شود اما بواسطه درخواست برخی از مسئولین وقت از جمله آیت ا... خامنه ای، آیت ا... مشکینی و ... از امام مبنی بر عدم انتشار این نامه به صورت عمومی، امام خمینی در پاسخ، بنا بر آنچه که حجت الاسلام و المسلمین روح الله حسینیان نقل نموده است، می فرمایند:

«البته اينكه من نامه 6/1/68 را پس گرفتم، نه اينكه پشيمان شدم و نه اينكه اصرار شما مرا وادار كرد كه اين نامه را پس بگيرم، فقط ترسيدم كه با پخش (انتشار عمومی) اين نامه، خون مردم به جوش بيايد و بريزند و آقاي منتظري را بكشند ... آقای منتظری هم خودش فاسد است و هم شاگردی که تربیت می کند فاسد تربیت می کند.» (از جدایی تا رویارویی، ص 80)

امام (ره) در ابتدای این نامه تصریح می کنند که با دلی پر خون و قلبی شکسته هدفی از نوشتن این نامه جز آگاهی مردم ندارد و در ادامه نیز تاکید می کنند:

"از آنجا ‌که روشن شده ‌است ‌که شما ‌این کشور و انقلاب اسلا‌می عزیز ‌مردم مسلمان ایران را پس ‌از من به دست لیبرال‌ها و ‌از کانال آنها به منافقین می‌سپارید، صلاحیت و مشروعیت رهبری آینده نظام را ‌از دست داده‌اید"

و در قسمتی دیگر از نامه نیز به گوشه ای از اشتباهات تاریخی آقای منتظری اشاره می کنند:

"مثلاً در همین دفاعیه شما ‌از منافقین تعداد بسیار معدودی ‌که در جنگ مسلحانه علیه اسلام و انقلاب محکوم به اعدام شده بودند را منافقین ‌از دهان و قلم شما به آلاف و الوف رساندند و می‌بینید ‌که چه خدمت ارزنده‌ای به استکبار کرده‌اید. در مسأله مهدی هاشمی قاتل، شما او را ‌از همه متدینین متدین‌تر می‌دانستید و با اینکه برایتان ثابت شده بود ‌که او قاتل ‌است مرتب پیغام می‌دادید ‌که او را نکشید. ‌از قضایای مثل قضیه مهدی هاشمی ‌که بسیار ‌است و من حال بازگو کردن تمامی آنها را ندارم"

امام در ادامه این نامه منتظری را فردی "ساده لوح" می نامد که نباید در کار سیاسی دخالت کند چرا که این خصوصیت وی منجر به تحریک شدن وی و عدم اخذ تصمیمات درست می شود و از وی می خواهند تا برای اینکه در قعر جهنم نسوزد، به اشتباه خود اعتراف کرده و توبه نماید تا شاید خداوند از سر تقصیرات وی بگذرد. و در ادامه نیز ضمن تاکید بر مخالفت خویش از ابتدا با قائم مقامی آقای منتظری، ضمن اشاره به این که "تاریخ اسلام پر ‌است ‌از خیانت بزرگانش به اسلام" در پایان از خداوند متعال می خواهند تا با نزدیک قرار دادن زمان مرگ خویش، باعث شود تا بیش از این طعم تلخ خیانت های دوستان را در دنیا نچشد و این دقیقا همان نکته ای است که مرحوم سید احمد خمینی نیز در رنجنامه معروف خویش به آقای منتظری بر آن تاکید دارد:

يادتان هست در ملاقات آخر خود با امام شما نيم ساعت حرف زديد و امام سكوت كردند وقتي بلند شديد برويد امام فرمودند:

"بيشتر حرفهاي شما درست نبود، خدا انشاءالله مرا ببخشايد و مرگم را برساند."

امام تنها همين دو جمله را فرمودند آيا از خود پرسيده ايد كه چه كرديد كه امام مرگ خود را از خدا خواسته است و آن را به اطلاع شما رسانده است؟

و در نهایت تنها 63 روز پس از آنکه خمینی کبیر، از خداوند متعال مرگ خود را برای آنکه بیش از این طعم تلخ خیانت دوستان را نچشد مطالبه نمود، به سوی آرامگه ابدی خویش پرواز کرد، ملتی عزادار شد و روح خدا به خدا پیوست.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم فروردین 1389ساعت 13:58  توسط حسین آقاجانی  | 
مرتفع‌ترین سفره هفت‌سین در سعدآباد

بزرگترین سفره هفت سین کشور از نظر ارتفاع، در کاخ موزه ملت واقع در مجموعه فرهنگی تاریخی سعدآباد برپاست.

به گزارش واحد مرکزی خبر، معاون امور گردشگری سازمان میراث فرهنگی، ‌صنایع دستی و گردشگری استان تهران گفت: طبق روال سال های گذشته، ‌جشنواره ای را در استان تهران، با شعار "من نوروز را در تهران می مانم" آغاز کردیم.

شهرام علی محمدی، هدف از برگزاری این جشنواره را پرکردن اوقات فراغت شهروندان تهرانی که به مسافرت نرفتند و همچنین مسافران نوروزی، بیان کرد.

وی برگزاری تورهای یک روزه تهران گردی، ‌عرضه صنایع دستی و هنرهای موسیقی سنتی، برای بازدیدکنندگان را از دیگر برنامه های این جشنواره برشمرد.

علی محمدی با بیان این که بازدید از این سفره هفت سین و حضور در جشنواره تا 11 فروردین ادامه دارد، گفت: ساعت بازدید 16 تا 22 است و شهروندان برای بازدید رایگان، می توانند ‌از ورودی زعفرانیه، مجموعه فرهنگی - تاریخی سعدآباد مراجعه کنند.

مجری ساخت بزرگترین سفره هفت سین کشور از نظر ارتفاع نیز ترویج فرهنگ کشور، پررنگ کردن آیین های ایرانی،‌ رساندن پیام فرهنگی به کشورهای دیگر و جلب توجه گردشگران داخلی و خارجی را از اهداف ساخت و برپایی این سفره بیان کرد.

خانم حاتمی پور با بیان این که جنس این سفره، از سنگ به علت دوام آن و کامپوزیت به علت سبکی آن است، افزود: در این سفره هفت سین، نمادهای تاریخی به کار رفته و رنگ آن فیروزه ای است.

وی گفت: ارتفاع شمع های این سفره، چهار متر و 30 سانتی متر و ارتفاع ظرف ماهی آن، دو متر و 45 سانتی متر است.

حاتمی پور با بیان این که سین های سفره هفت سین، دو و نیم متر ارتفاع دارد، افزود: سبزه این سفره در 64 مترمربع ایجاد شده است و در آن نمادی از قرآن وجود دارد که روی آن دعای تحویل سال حک شده است.

وی گفت: در این سفره، نمادی از سکه به عنوان برکت و تخم مرغ که یک متر در 80 سانتی متر است، طراحی شده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 14:50  توسط حسین آقاجانی  | 
 نظامیان از یک طرف و مزدوران دیگر نیز از بالای پله‌ها و ساختمان‌ها، سنگ و آجر و شیشه و بلوک سیمانی بر سر و روی مردم می‌ریختند. پس از آن شلیک گازهای سمی و خفه کننده شروع شد و بدنبال آن رگبار گلوله‌ها به قصد کشتن و نه متفرق کردن راهپیمایان برائت از مشرکین سرازیر شد و پیکرهای پاک انسانهایی که جرمشان اعلام برائت و بیزاری از امریکا و اسرائیل و ایادی ناپاکشان بود، درخاک و خون غلتیدند.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی ایران امام خمینی با توجه به موقعیت خطیر جهان اسلام جنبه‌های اعتقادی و اجتماعی حج را متذکر و خواستار بهره گیری، از این همایش بزرگ سال برای بیان مسائل و حل مشکلات جهان اسلام شد. امام خمینی‌(ره) در عید قربانِ نخستین حج پس از پیروزی انقلاب اسلامی (30 آبان 1358)، در پیامی به حجاج به تحلیل جامعی از کعبه و حج مبادرت کرد و آن را محل نشر توحید و نفی شرک دانست. تأکید او بر این نکته بود که کعبه خاستگاه اصلی ندای توحید و مرکز شکستن بت ها در سراسر جهان است و بنابر آیات قرآنی تطهیر آن از همه ناپاکی‌ها و پلیدی‌ها که بالاترین آنها شرک است، واجب است، و سپس با اشاره به اعلان برائت از مشرکین در سوره توبه و قیام مهدی موعود علیه السلام از کنار کعبه و دعوت مردم به توحید، نتیجه گرفت که همه بت شکنی‌ها از کعبه سرچشمه گرفته و خواهد گرفت و امت اسلام نیز باید به این امر تأسی نمایند.


وی حج اجتماعی و برائت از مشرکان را به یک روش خاص محدود نکرد، بلکه دغدغه اصلی و تأکید عمده او بر محتوای عمیق حج و استفاده از آن با اتکا بر توحید ناب و اجتناب از تمامی مظاهر شرک و تعلق و توکل به غیر خدا بود، که می‌تواند منشأ حرکات و برکات بسیاری در جوامع اسلامی و همسویی و تلاش آنان برای احیای میراث و تمدن اسلامی شود. از نظر ایشان، مسلمانان باید در حج به صِرف صورت قناعت نکنند و از چنین کنگره عظیمی که امکان برپایی‌اش برای هیچ مقام و دولتی ممکن نیست مگر اراده خدا، به نفع اسلام و مسلمین استفاده شود.


با نظر امام خمینی‌(ره) به عنوان صاحب فتوا و حاکم شرع مبسوط الید و مصلح دینی، همه ساله مراسمی به نام «برائت از مشرکین» در مکه و پیش از شروع مناسک حج برگزار می‌شد و طی آن هزاران تن از حجاج ایرانی، به همراه حجاج غیر ایرانی، پس از پیمودن مسیرهایی، در محل معینی تجمع می‌کردند و ضمن شنیدن سخنرانی‌ها و بیانیه‌هایی مبنی بر تحلیل اوضاع جهان اسلام و صدماتی که از سوی دشمنان بر ملل مسلمان وارد می‌آید به محکوم کردن آنها می‌پرداختند و سپس آرام متفرق می‌شدند و به فعالیت‌های عادی می‌پرداختند.


به گفته سید حسن میردامادی در کتابی که اندکی بعد از واقعه به چاپ رسانده است، این روال تا 1366 ش ادامه داشت، اما در این سال، پس از برگزاری تظاهرات آرام و باشکوه وحدت در مدینه، مقرر شده بود که مراسم برائت از مشرکین ـ پس از توافق و هماهنگیِ مقامات ایرانی و مسئولان سعودی در مورد محل برگزاری مراسم و مبدأ و مقصد راهپیمایان و زمان شروع و خاتمه مراسم ـ در بعدازظهر ششم ذیحجه 1407/ 10 مرداد 1367 در مکه برگزار شود.

توطئه از پیش تعیین شده سعودی


به نظر می‌رسد ماجرای جمعه خونین موضوعی تصادفی نبوده است و از مدتها پیش مسئولان سعودی برای اجرای آن اتخاذ تصمیم نموده بودند. برای اثبات این ادعا تنها به برخی شواهد اشاره می‌گردد که موارد بسیار دیگری نیز از این قبیل می‌توان به عنوان شاهد مثال ذکر نمود:


1ـ در روز پنجم ذیحجه (1 روز پیش از واقعه)، بیمارستان‌ها و سازمان‌های بهداری اعلام کردند که هیچ مراجعه کننده ایرانی را برای درمان در روز ششم ماه نخواهند پذیرفت.


2ـ یکساعت قبل از شروع راهپیمایی، درهای ورودی به بنای بزرگ مخصوص حجاج اردنی و فلسطینی بسته شد و به هیچ کس اجازه داخل یا خارج شدن از آن داده نمی‌شد.

3ـ سطح بام بناهای واقع در جانب چپ راهپیمایی از کپسول‌های خالی و سنگ‌ها و آجرها و ابزار آلات از کار افتاده که در طول برخورد به سوی حجاج پرتاب گردید انباشته شده بود. برخی از صاحبان این خانه‌ها ابراز داشته بودند که این وسایل چند روز قبل از جانب حکومت سعودی به بام آنها منتقل گردیده بود.

4ـ تغییر آرایش پلیس که برخلاف سال‌های قبل در دو سوی مسیر نایستاده و صف آرایی آنها در انتهای مسیر حرکت حجاج و یا قرار گرفتن فرماندهان پلیس در پشت سر نیروها برخلاف گذشته که فرماندهان 100 متر در جلوی گردان خود می‌ایستاده‌اند.


5ـ در سال‌های گذشته با توقف اتومبیل‌های سواری در مسیر راهپیمایی سعی در ایجاد موانع فیزیکی برای گسستن صفوف راهپیمایان داشتند اما در آن سال از توقف خودرو‌ها در طول خیابان محل برخورد نهایی منع کردند و اتومبیل‌ها را از نزدیک شدن به مسیر مسجد ملک تا تقاطع خیابان عبدالله بن زبیر باز داشتند.


6ـ در سالهای گذشته مأموران پلیس در میان راهپیمایان حاضر می‌گردیدند تا از انتشار جزوه‌های پیشگیری نمایند اما در آن سال هیچیک از آنان داخل راهپیمایی نگردیدند و باتون به دست صف آرایی نموده بودند.


جدای این قبیل نمونه‌های میدانی باید به سخنان متفاوت در ملاقات وزیرخارجه سعودی در ریاض با کاردار جمهوری اسلامی و ملاقات وزیر حج و امور اوقاف سعودی با نماینده ایران در روز چهارم ذیحجه و تفاوت لحن مذاکرات آنها اشاره نمود.


همچنین عملکرد رسانه‌ها که در این گونه موارد بیش از هر چیز به جذابیت‌های خبر و پرداختن به ابعاد کشته‌ها و زخمی‌ها و... علاقه نشان می‌دهند، در این موضوع کاملاً متفاوت بود و از همان ابتدا بیش از هر چیز به تطهیر مسئولان سعودی پرداخته بودند.



برخورد‌های مقدماتی


برخورد میان ایرانیان و مسئولان سعودی در سال 1366امری بدیع نبود و در طول سال‌های 1358 تا 1366 بارها ایرانیان به جرم بیان شعار بر ضد امریکا و اسرائیل دستگیر، زندانی و شکنجه شدند و در پی آن منازعاتی بین مسئولین دو کشور برخاسته بود. حتی درباره اجتماعی بودن حج و فتاوی علمای حجاز و نظریات و فتاوی امام خمینی‌(ره)، بحث‌های گوناگونی پیش آمد که در نهایت ملک خالدبن عبدالعزیز پادشاه وقت عربستان سعودی نامه‌ای به امام خمینی فرستاد، بر این مبنا که برخی روحانیون حجاز حج را مراسم و مناسکی صرفاً فردی خواندند و توجه به مسائل اجتماعی و برپایی تظاهرات در حج را مزاحم حاجیان و حتی بدعت معرفی کردند. اجتناب از سب و لعن دشمنان را حق دانستند و آن را انحراف از دین و جسارت به مکه و کعبه مطرح کردند و حتی دولت سعودی بر این معنی تأکید داشت که از رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم در مراسم حج جز تلبیه و دعا و نیایش روایتی وارد نشده و شعار دادن بر ضد دشمنان و فریاد زدن مغایر اهداف حج و معصیت است.


حضرت امام در 18/7/60 در پاسخ به پادشاه عربستان نوشتند که «... این جانب تمام گرفتاری‌ها و بدبختی‌های مسلمین و دولت‌های کشورهای اسلامی را در اختلاف و نفاق بین آنان می‌دانم. چرا باید دولت‌های اسلامی با داشتن قریب یک میلیارد جمعیت و در دست داشتن ذخیره‌های زیر زمینی، خصوصاً موج‌های نفت که رگ حیات ابر قدرت‌هاست و برخورداری از تعلیمات حیاتبخش قرآن کریم و دستورات عبادی، سیاسی پیامبر اسلام - صلی الله علیه و آله و سلم - که مسلمانان را به اعتصام به «حبل الله» دعوت و از تفرقه و اختلاف تحذیر می‌فرماید و با داشتن ملاذ و ملجأیی چون حرمین شریفین، که در عهد رسول الله - صلوات الله علیه - مرکز عبادت و سیاست اسلامی بوده و پس از رحلت آن بزرگوار مدت‌ها نیز چنین بوده است و طرح فتوحات و سیاسات از آن دو مرکز بزرگ سیاسی عبادی ریخته می‌شده است، اکنون به واسطه کج‌فهمی‌ها و غرض‌ورزی‌ها و تبلیغات وسیع ابرقدرت‌ها کار را به آنجا بکشانند که دخالت در امور سیاسی و اجتماعی، که مورد احتیاج مبرم و از اهم امور مسلمین است، در حرمین شریفین جرم شناخته شود و پلیس سعودی در داخل مسجد الحرام و در جایی که به حکم خدا و به نص قرآن مجید برای همه کس حتی منحرفین محل امن است با چکمه و سلاح به مسلمانان حمله کرده و آنان را مضروب و دستگیر نمایند و به زندان بفرستند. جرم این مسلمانان شعار بر ضد امریکا و اسرائیل، این دشمنان خدا و رسول بوده است... اگر دولت حجاز از این فریضه عبادی - سیاسی، که هر سال در مواقف کریمه حرمین شریفین با حضور میلیونی مسلمانان تشکیل می‌شود، استفاده سیاسی اسلامی می‌نمود، احتیاج به امریکا و هواپیماهای آواکس آن و سایر ابرقدرت‌ها نداشت و مشکلات مسلمانان حل می‌شد. می‌دانیم که امریکا این هواپیماها را از آن جهت در اختیار عربستان قرار داده است تا به نفع خود و اسرائیل از آنها استفاده نماید. چنان‌که دیدیم آواکس‌های امریکایی برای تفرقه بین ایران و سایر مسلمانان عرب گزارشی سرتاسر دروغ داد مبنی بر بمباران مراکز نفتی کویت توسط ایران... اخیراً به این نکته تأکید می‌کنم که از مکتوب شما ظاهر می‌شود که گزارش‌های دروغ و انحرافی به شما داده می‌شود. چنان‌که نوشته‌اید شعارهای زائران ایرانی موجب نارضایتی و تنفر زائران بیت الله شده است. بهتر بود شما اشخاص امینی را مأمور گزارش‌ها نمایید تا معلوم شود شعار ضد اسرائیل و امریکا موجب تنفر و نارضایتی زائران نشده، بلکه برخورد مأموران دولت سعودی و ضرب و هتک و به حبس کشیدن مهمانان خدای متعال، به جرم شعار علیه اسرائیل و امریکا، موجب تنفر و نارضایتی مسلمانان جهان و بخصوص زائران بیت الله الحرام و حرم معظم رسول الله - صلی الله علیه و آله و سلم - شده است. از خداوند متعال خواستارم که مسلمانان را از خواب غفلت بیدار و عظمت اسلام را روز افزون فرماید؛ و مسلمانان و خصوص دولتمردان را به آنچه صلاح اسلام و مسلمین است هدایت فرماید...»



خون در برابر توطئه


در روز نهم مردادماه 1366 شمسی برابر با ششم ذیحجه سال 1407 قمری، هزاران زائر ایرانی و تعدادی از زائران دیگر کشورهای اسلامی در مکه معظمه و خانه خدا، پس از انجام فریضه نماز عصر، به سوی محل تجمع و شروع راهپیمایی در منطقه معابده، رهسپار شدند. برنامه راهپیمایی در ساعت 30/16 با تلاوت آیاتی از قرآن کریم آغاز گردید. آنگاه پلاکاردهای حاوی شعار‌هایی در نفی سردمداران بلوک شرق و غرب و اسرائیل و دعوت مسلمین به وحدت برافراشته شد؛ آنگاه جملاتی از پیام رهبر کبیر انقلاب به کنگره حج برای حضار خوانده شد و ترجمه گردید و سپس نماینده امام در حج شروع به سخنرانی نمود.


در ساعت 18:10 دقیقه سخنان آقای کروبی به انتها رسیده بود که تظاهر کنندگان آرام به سوی سه راهی شعب ابوطالب به راه افتادند، مردان و زنان در صفوف جدا حرکت می‌کردند و جانبازان بر روی ویلچرهایشان در صفوف مقدم بودند. در ساعت 18:40 دقیق راهپیمایی به نقطه پایانی رسید. صدای بلندگوها خاموش و مردم به شعارهای خود خاتمه دادند و پلاکارها در هم پیچیده شد. ناگهان حملات عمال سعودی ابتدا با ریختن آب سرد و پس از آن آب ولرم و جوش بر سر زائران شروع گردید.


اما پس از پایان مراسم و به دنبال حرکت مردم به سوی مسجدالحرام برای ادای فریضه مغرب، پس از طی مسافتی راه، در حالی که در جلوی جمعیت عظیم راهپیمایان، زنان و معلولین انقلاب در حال حرکت بودند، ستون‌هایی از نظامیان آل سعود هویدا شدند. لحظه‌ای بعد نیروهای امنیتی و پلیس و گارد سلطنتی سعودی به سوی مردم (بویژه زنان و معلولان و جانبازان) هجوم بردند و با «باتون» بر سر و روی حجاج بی‌گناه کوبیدند.


اینان از یک طرف و مزدوران دیگر نیز از بالای پله‌ها و ساختمان‌ها، سنگ و آجر و شیشه و بلوک سیمانی بر سر و روی مردم می‌ریختند. پس از آن شلیک گازهای سمی و خفه کننده شروع شد و بدنبال آن رگبار گلوله‌ها به قصد کشتن و نه متفرق کردن راهپیمایان برائت از مشرکین سرازیر شد و پیکرهای پاک انسانهایی که جرمشان اعلام برائت و بیزاری از امریکا و اسرائیل و ایادی ناپاکشان بود، درخاک و خون غلتیدند.


زنان بی‌گناه که چادر از سرشان افتاده بود و در زیردست وپا له می‌شدند و با گازهای خفه کننده و رگبار گلوله‌ها به شهادت می‌رسیدند. آل سعود حتی به آمبولانس‌های حامل مجروحین نیز یورش می‌بردند و مانع جمع‌آوری مجروحین می‌شدند. درنتیجه این حمله و هجوم، بیش از پانصد تن از حجاج بی‌دفاع و هراسان ایرانی و غیرایرانی کشته و حدود هفتصد تن زخمی شدند.

این سخنان دردناک رهبر کبیر انقلاب رضوان الله تعالی علیه است که دراین حزن و اندوه سنگین و بزرگ، آرامش خویش را از دست داده است: «بارالها، تو خود شاهدی که دراین سال ما جانبازان و مهاجران و مجاهدانی داشتیم که به سوی تو و بسوی خانه امن تو که از صدر خلقت تاکنون مأمن هر موجودی بوده است هجرت کردند و در پیش چشمان حیرت زده مسلمانان کشورهای جهان بدست پلید امریکا که از آستین آل سعود بدر آمده است، به خاک و خون کشیده شدند و در آستانه عاشورای ولی الله الاعظم (سلام الله علیه) عاشورایی دیگر، با ابعاد مختلف در جوار تو و خانه امن تو، در جمعه خونین پدید آوردند که‌ای کاش نبودم تا آن را ببینم و یا بشنوم، نه برای شهادت عزیزانی مجاهد و مهاجر که شهادت امری است که آرزوی عزیزان ماست وشهدی است آشنا برای زنان و مردان و کودکان ما که در یورش‌های مغولانه صدام عفلقی شدیدتر و فجیع تر آن را چشیده‌اند و دیده ایم، بلکه برای مصیبتی است که نه تنها برای پیغمبر اسلام (صلوات الله علیه) که برای تمامی انبیا و مرسلین، از آدم تا خاتم پیش آمد. به فرمان کاخ سیاه بدست ناپاک آل سعود این شقی ترین جانیان عصر، بالاترین مقام مقدس الهی شکسته شد.»


پس از حادثه ذیحجه 1407/ مرداد 1366، با توجه به عظمت واقعه و میزان تلفات مردم عادی و بی‌دفاع (بیشتر زنان و جانبازان) و همچنین سوابق مراسم برائت از مشرکین که به آرامی برگزار شده بود، مرتکبین حادثه خود را مجبور به توضیح دیدند و حجاج را به اخلالگری و ایجاد آشوب متهم کردند. در بیانیه رسمی وزارت کشور سعودی در هشتم ذیحجه، جزئیات بیشتری شامل آمار تلفات (402 کشته که 275 تن آنان ایرانی ـ نیمی از کشته شدگان زنان ـ بوده‌اند و 649 زخمی) همراه اتهامِ اخلال در مراسم حج، هجوم آنها به طرف مسجدالحرام با چوب و سنگ و چاقو، درگیری مأموران امنیتی با حجاج و زیر دست و پا ماندن تعداد بسیاری از مردم و ادعای عدم تیراندازی به زوار حرم با تأکید بر مقابله شدید با هر نوع هرج و مرج مطرح شد. به رغم پوشش خبری یکسویه حادثه و پخش تصاویر و فیلم‌هایی از تظاهرات و شروع و خاتمه آن، از جزئیات نحوه قتل عام حجاج تصویر و فیلم در اختیار هیچ کشوری قرار نگرفت و این موضوع بایکوت خبری در برخی مطبوعات مستقل اروپا منعکس گردید. همچنین دولت سعودی از پذیرش هیأت تحقیق اعزامی دولت جمهوری اسلامی ایران جلوگیری نمود و تا مدتها از تحویل اجساد حجاج ایرانی و انتقال مجروحان نیز خودداری می‌کرد.


نکته دردناک آنجاست که بسیاری از آمار شهدا مربوط به روزهای پس از حادثه است که مأموران سعودی اجازه مداوای مجروحین حادثه را در بیمارستانها ندادند و برخی از مجروحین که جراحات حاد داشتند، پس از تحمل رنج و درد بسیار و در حالی که امکان مداوای آنها بود، به شهادت رسیدند.



بازتاب‌های فاجعه


به دنبال جنایت بی‌سابقه عمال امریکایی عربستان سعودی در به شهادت رساندن زائران بیت الله الحرام جمعیت میلیونی مردم تهران در 11 مرداد 1366پس از راهپیمایی باشکوه در برابر مجلس شورای اسلامی اجتماع کردند و هاشمی رفسنجانی، ریاست مجلس وقت در این اجتماع گفت: انتقام خون شهدا آن است که ریشه حکام سعودی در منطقه خشکانده شود.


این بازتاب‌ها از مرزهای ایران و عربستان فراتر رفت، به عنوان نمونه اطلاعات حجاج و علمای کشورهای مختلف که در مراسم حج شرکت داشتند، در افشای جزئیات ماجرا مؤثر شد. عده‌ای از علمای برجسته لبنان در بازگشت از حج و با ذکر مشروعیت مراسم برائت در حج، حمله نیروهای مسلح به تظاهرات آرام مردم و تیراندازی به سوی حجاج و کشتار مردم بی‌دفاع و شکستن حرمتِ حرم را محکوم کردند. همچنین جزئیات بیشتری از برگزاری آرام تظاهرات و مراسم حجاج ایرانی و تعداد دقیق شهدای ایرانی، توافق‌های قبلی مقامات ایرانی و سعودی برای انجام مراسم و توافق بر سر مبدأ و مقصد آن، آمادگی کامل پلیس و ارتش سعودی برای سرکوب مردم از قبل، به رگبار بسته شدن حجاج و تعرض به حقوق انسانی و مشروع آنها، علل و زمینه‌های سیاسی این ماجرا و ارتباط آن با منافع امریکا و اسرائیل در منطقه و واداشتن ایران به صلح با عراق در جنگ هشت ساله عراق با ایران طی مقالات، مصاحبه‌ها، سخنرانی‌ها، راهپیمایی‌ها و برپایی مراسم بزرگداشت شهدای فاجعه در کشورهای مسلمان و حتی غربی و همراه با ابراز همدردی علمای جهان اسلام مطرح و منعکس شد.
چندی بعد رئیس جمهور وقت ایران، در مجمع عمومی سازمان ملل متحد به حادثه مکه اشاره و آن را از مصادیق جنایات بین‌المللی معرفی کرد.



آثار جمعه خونین


قتل عام حجاج اما در کنار تمام دردناکیش، ماهیت کشورهای مرتجع عرب و ارتباط و همکاری آنها را با استکبار جهانی به اثبات رساند. حضرت امام‌(ره) در بـیان واقعی اثرات این واقعه در پاسخ تلگرام نماینده خود در حج نوشت: اگـر هـزاران مـبـلـغ روحانی را به اقطار عالم می‌فرستادیم تا مرز واقعی بین اسلام راستین واسلام امریکایی و فرق بین حکومت عدل و حـکـومت سرسپردگان مدعی حمایت از اسلام را مشخص کنیم، به‌صورتی چنین زیبا نمی‌توانستیم. حجت‌الاسلام و المسلمین رحیمیان نیز در خاطرات خود می‌گوید:‌ «در بازگشت، گزارش حج خونین قبل از تشرف، جناب آقای رسولی گفت:- حضرت امام، چند بار سراغ شما را گرفته‌اند.


هنگام تشرف از پله‌ها که بالا می‌رفتم، حضرت امام در اتاق و از پشت شیشه متوجه حقیر شدند و تبسم کردند. وارد شدیم و سلام کردم. با خوشرویی و تبسم جواب فرمودند و ادامه دادند:قبول باشد. کی آمدید؟


عرض کردم: دیروز.


سؤال کردند: ان شاء الله سالم هستید؟ آسیبی ندیدید؟


مختصراً جواب عرض کردم و مشغول کارمان شدیم. بعد از انجام کارها و انجام ملاقات‌های دستبوسی، دوباره به خدمت مشرف شدم و به عرض ‍ رساندم: بسیاری از مسلمانان کشورهای دیگر، از من به عنوان ایرانی مصرانه خواسته‌اند دست شما را از طرف آنان ببوسم و بوسیدم. صحنه کشتار حجاج و سلاح‌هایی که به کار گرفتند. سؤال کردند: تیراندازی زیادی بود؟ همه آنچه را که دیده بودم، به عرض رساندم. سپس از ملاقات با گروهی از فلسطینی‌های ساکن در فلسطین اشغالی که بعد از حادثه جمعه خونین در بعثه برای اظهار همدردی نزد ما آمدند، گفتم:که ما ضمن احساس دلگرمی از محبت و همدردی ایشان و خوشحالی از فرصتی که پیش آمده آماده می‌شدیم تا با تشریح مواضع انقلاب اسلامی در مورد مسائل جهانی اسلام به ویژه مساله فلسطین، آنها را هر چه بیشتر به مشارکت در انقلاب و جهاد اسلامی علیه صهیونیسم ترغیب نماییم ولی با کمال تعجب و ناباوری، واقعیت را فوق تصور خود یافتیم! آنها بعد از احوالپرسی در حالی که بشدت متأثر و گریان بودند، مشاهدات غمبار خود را از صحنه کربلای خونین مکه بازگو کردند.

از قساوت‌های سعودی‌های آل یهود، گفتند: که چگونه بر پیکر پاک زنان شهید چکمه می‌کوبیدند و کیف‌های پول و دستبند و گردنبند آنها را با خشونت و ایجاد جراحت بیشتر بر جسد خونین آنها، می‌ربودند! از مظلومیت ملت ایران گفتند: که ما تاکنون فکر می‌کردیم کسی مظلومتر از ما فلسطینی‌ها نیست ولی در اینجا فهمیدیم که شما از همه مظلوم ترید و دشمنان شما از همه بیرحم تر و پست تر!

و بالاخره در پایان به محضر امام معروض داشتم که همه تا قبل از جمعه خونین مکه از این‌که حضرتعالی آیه «و من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقد وقع اجره علی الله» را در آغاز پیام حج امسال انتخاب کرده بودید، متعجب و شگفت زده بودند. آن گاه که حادثه اتفاق افتاد، به نکته قضیه پی بردیم و در عین حال، تعجب و شگفت زدگی همه دو چندان شد. تا قبل از این فراز از عرایضم، حضرت امام با سؤال‌ها و با نگاه و استماعشان، زبانم را در بیان ماوقع گویا می‌کردند و استقبالشان، گویای این بود که در جست‌و‌جوی اخبار جدید و اطلاع از مشاهده‌ها بودند. اما وقتی از آیه و پیام گفتم و خواستم در لفافه و کنایه از کرامت و چهره شان درهم کشیده شد! انگار که این مقوله نه تازه است و نه گفتنی. گویی که نخواستند حتی با نگاه و در نگاهشان، چیزی را در این زمینه افشا کنند، که:هر که را اسرار حق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند. در پایان عرض کردم به لطف خدا و نفس شما اعمال را بدون وسواس انجام دادم و امام فرمودند:سعی کنید بعد از این هم همین طور باشید.


روز بعد که جناب حاج احمد آقا جهت دیدار اینجانب به منزل تشریف آوردند نقل کرد که امام به ایشان فرموده بودند که فلانی - رحیمیان – حرف‌ها و خبرهای خوبی داشت و این نشان می‌داد که در شرایطی که عمده اخبار از حج خونین غم انگیز بود ظاهراً برای اولین بار از پیامدهای مثبت و سازنده آن بخصوص در مورد فلسطینی‌ها مطالبی را شنیده و خوشحال شده بودند.»


ادامه راه شهیدان مکه


مراسم برائت از مشرکین پس از توقف در سال‌های 1367 تا 1369 و علیرغم تضییقات و تحریم‌ها، از 1370 هجری شمسی مجدداً، در مکه انجام شد؛ در 1370 در روز ششم ذیحجه 1411، در مقابل بعثه مقام معظم رهبری؛ در سال 1371 برابر با، ششم ذیحجه 1412 در اطراف بعثه رهبر معظم انقلاب و از سال 1372 به بعد، به رغم توافق سال 1370 با دولت سعودی برای برگزاری مراسم برائت، به علت تضییقات و اجتناب از خونریزی، در منی و عرفات همه ساله در زیر چادرها برگزار گردیده است.

یک نقطه ابهام

در سال‌های گذشته گاه برخی از رسانه‌ها و چهره‌های سیاسی اشاراتی به نقش بسیار منفی و افراطی برخی از عناصر سیاسی در زمینه‌سازی کشتار جمعه خونین داشته‌اند.

به عنوان نمونه برخی از روزنامه‌های منتقد جناح دوم خرداد چندین بار به چهره‌هایی همچون میردامادی و شکوری راد تذکر داده‌اند که «نگذارید پرونده نقش شما در حج خونین را باز گوییم تا معلوم شود تفریطی‌های امروز روزگاری چه افراط‌هایی نکرده اند» یا گویا محسن کوهکن از نمایندگان فعلی مجلس در دوره مجلس ششم خطاب به این دو چهره و با اشاره‌ای مستقیم به یکی از فعالیت‌های آنها که در تکمیل حلقه فعالیت‌های برون مرزی باند مهدی هاشمی بوده است، تذکر داده بود که چنین افرادی بهتر است ادعای اصلاح طلبی نکنند.

شنیده شده است یک مقام بلند پایه اجرایی وقت، در اولین جلسه که جهت بررسی چگونگی مواجهه کشورمان با این حادثه برگزار گردیده بود، جویای سوابق «عطریانفر» بوده است و گویا گزارش‌هایی مشابه آنچه در بالا اشاره گردید، در خصوص نقش عطریانفر دریافت نموده و خواستار تبیین آن شده بود.

همچنین از اعتراض یکی دیگر از مقامات بلند پایه اجرایی در آن روزگار که به لحاظ سیاسی هم خط این افراد بوده است و حتی نوشتن استعفا درباره عملکرد آنها شنیده‌هایی وجود دارد. این موضوع آنچنان جدی است که گویا زمینه ساز مخالفت‌هایی درون حزب مشارکت برای دبیرکلی وی، همچنین زمینه ساز انتقاد‌های درون گفتمانی بسیار از کروبی برای به کارگیری از چنین چهره‌هایی شده بود.

حتی برخی از رگه‌های این انتقادها در وبلاگ‌های اصلاح طلبان دیده می‌شود. یک کاریکاتوریست فراری روزنامه‌های زنجیره‌ای در وبلاگش نوشته است: «آقا این محسن میردامادی جون میداد برای دبیرکلی مشارکت!... الآن یادم آمد یکی از دوستان به من سپرده بود از ایشان بپرسم نقشش در ماجرای حج خونین که به کشته شدن صدها زائر ایرانی در مکه شد چه بوده، ولی متأسفانه من از روزنامه نوروز رفته بودم و دیگر نمی‌شد...گذاشته بودم برای روزی که بخواهم برای حیات نو بیوگرافی کاریکاتوری‌اش را کار کنم که حیات نو را هم تعطیل کردند...سؤال این رفیق «مطلع» ما هم فراموش شد تا همین امروز... به هر حال شاید یک میردامادی دیگر در آن سال باعث تحریک پلیس عربستان و ماجراهای دیگر شده بود...به هر حال گفتیم اندکی تشویش اذهان خصوصی بکنیم...»

این ابهام‌ها اما همواره در حد شایعات غیر رسمی باقی بود تا سرانجام دکتر احمدی‌نژاد در مناظره رسمی با کروبی بخش‌هایی از آن را که مرتبط با کروبی بود، با مردم در میان گذاشت.

او به سال قبل از حادثه اشاره کرد و به کروبی گفت «آقای کروبی شما در سال 65 رئیس حج بودید آنجا سخنرانی می‌کنید، اعلام می‌کنید راه نجات فلسطین بسیج عمومی و جنگ مسلحانه با اسرائیل است و جمهوری اسلامی ایران با همه امکانات خود حاضر است در این مبارزه به‌صورت جدی و فعال شرکت کند در این رابطه 300 هزار نفر در گردانهای قدس سازماندهی شده اند، سؤال من این است شما چه کاره این نظام بودید که این را اعلام کردید؟» کروبی در پاسخ اما مدعی شد که «چنین چیزی من نگفتم»، ادعایی که با بازنشر بخش‌هایی از روزنامه‌های آن زمان حق را به دکتر احمدی‌نژاد داد. اما کروبی در ادامه، سخنانی گفت که موضوع بحث نبود، اما بر ابهامات افزود، او گفت «سال 65 متأسفانه مسئله‌ای پیش آمد که یک هواپیما از ما گیر افتاد و معلوم شد که مواد منفجره داخلش نگه داشتند، بنده هم از هیچ خبر نداشتم اما با قاطعیت ایستادم تا همه آنها را گرفتم و آوردم البته سه تا از آنها آنجا ماندند که اصلی بودند.» این سخنان اگرچه برای اولین بار مطرح می‌گشت، اما بیش از این نیز بازکاوی نشد.

اینک بیش از دو دهه از آن واقعه گذشته است و جواب بسیاری از سؤالات تاریخی همچون چگونگی پذیرش قطعنامه به بحث گذاشته شده، آیا وقت آن نرسیده که درباره عملکرد چنین چهره‌هایی نیز توضیح خواسته شود و شبهه‌های موجود بررسی گردد؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 14:49  توسط حسین آقاجانی  | 

همسر حضرت امام در اين گفت‌وگو از آشنايي و ازدواجش با امام خميني(س)، نحوه ازدواج، تربيت بچه‌ها، رفتار امام در منزل، و نگاه امام به زن و زندگي گفته‌اند.


به گزارش فارس، گذشت چندين سال ازخاموشي آن قافله سالار انقلاب كه جهاني را دگرگون ساخت و اسلام را در برابر همه سلطه‌طلبان و مستكبران عالم احيا كرد، شناخت بيشتر و عميق‌ترش را مي‌طلبد. تا به حال در گفته‌ها و نوشته‌هاي بسياري، ويژگي‌ها و خصوصيات امام راحل از زواياي مختلف تشريح شده است، اما بُعد رفتار خانوادگي آن عزيز و نگاه و نگرش وي به زن و زندگي، كمتر و يا هيچ مورد بررسي و تحليل واقع نشده كه اين خود قابل تأمل است. مرحوم همسر حضرت امام در اين گفت‌وگو از آشنايي و ازدواجش با امام خميني(س)، نحوه ازدواج، تربيت بچه‌ها، رفتار امام در منزل، و نگاه امام به زن و زندگي گفته‌اند. همسر امام‌ خميني تا به حال حاضر به گفت‌وگو با هيچ نشريه و رسانه‌اي نشده بودند اما اين گفت‌وگو با زحمت فراوان سركار خانم دكتر زهرا مصطفوي دختر بزرگوار ايشان انجام شده كه ساليان پيش در نشريه "ندا " چاپ شد.

مشروح اين گفت‌وگو را در زير مي‌خوانيد:

مادرجان سلام‌عليكم. اميدوارم مرا ببخشيد، مي‌خواستم اگر موافقت مي‌فرماييد مختصري از زندگي مشتركتان با حضرت امام و قبل از ازدواج خود و اينكه در چه خانواده‌اي متولد شده‌ايد و خانواده‌تان از نظر علمي و اقتصادي چگونه بودند براي ما توضيح بفرماييد.
سلا‌م‌عليكم. بسم‌ا... اگر بخواهم از وضعيت خانوادگي خود بگويم بايد از چند نسل قبل شروع كنم. پدرم حاج‌ميرزا محمد ثقفي از علماي تهران بود كه از ايشان، آن‌طور كه من اطلاع دارم، تفسير نوين در چند جلد مانده است و بيشتر مشغول تأليف كتاب بودند و كمتر به امور آخوندي مثل گرفتن وجوهات شرعيه و ارتباط با بازاريان و امثال آن اشتغال داشتند، البته نماز جماعت داشتند و پيش‌نماز بودند و ضمناً چون "خانم‌جان " من هم متمول بود احتياج نداشت. پدر ايشان ميرزاابوالفضل تهراني از نوابغ زمان خود بود كه در جواني، حدود چهل و چند سالگي، فوت كرد. ميرزا ابوالفضل هم صاحب كتاب "شفاءالصدور " است كه شرحي بر زيارت عاشوراست. آقا ]امام[ مي‌گفتند كه ميرزا ابوالفضل از بزرگان بوده‌اند و از ايشان كتاب شعري هم به زبان عربي چاپ شده است.

ظاهراً ايشان كتابخانه مفصلي داشته‌اند كه وقف است.
بله ايشان كتابخانه مفصلي داشته‌اند و من از پدرم شنيدم كه آن را به مدرسه سپهسالار قديم كه شهيد مطهري فعلي است داده‌اند. ايشان در آن مدرسه، هم نماز مي‌خواندند و هم مجلس درس داشتند.
پدر او حاج ميرزا ابوالقاسم ثقفي كه معروف بوده است به "حاج ميرزاابوالقاسم كلانتر " از مجتهدين زمان خود بود كه يكي از كتاب‌‌هاي ايشان تقريرات درس مرحوم شيخ انصاري از علماي خيلي بزرگ است و تقريرات ايشان در دسترس همه بود. اينكه به او "كلانتر " مي‌گفتند ظاهراً به دليل آن بود كه پدرش حاج ميرزامحمود از رجال زمان ناصرالدين شاه بوده وگويا وقتي ناصرالدين شاه به كربلا رفته است اينطور شنيده‌ام كه او را حاكم و كلانتر تهران كرده است.

مادرجان درباره وضعيت خانوادگي خودتان از طرف مادري هم توضيح بفرماييد.
پدر مادرم حاج ميرزا غلامحسين، خزانه‌دار و مستوفي خزانه بود كه به او خازن‌الممالك مي‌گفتند. پدر مادربزرگم حاج ميرزا هدايت بود كه در تاريخ دوران قاجاريه او "ناظم خلوت " يعني وزير دربار بود و بعدها در زمان رضاخان كه نام فاميل باب شد، فاميل خود را ناظم خلوتي گذاشتند و مادربزرگم كه به رحمت خدا رفته است فاميل ناظم خلوتي داشت.

در اين صورت وضعيت اقتصادي خانواده شما خوب بوده است؟
بلي، مادر خانم جانم از پدرش ارث داشت و شوهرش هم خازن‌الممالك بود و تمول داشت. آن زمان پدرش ماهي 30 تومان پول توي جيبي به خانمم مي‌داد. البته آقا خانم طلبه بود و ماليه‌اي نداشت ولي پدرش در كوچه صدراعظم ساكن بود كه خانه‌هاي آن مال اتابك بود. اتابك شوهر عمه خانمم بود و در آن زمان علما پيش دستگاه دولتي خيلي اهميت داشتند چون همه امور مملكت زير نظر علما بود. پدر آقا جانم حاج ميرزا ابوالفضل، هم مورد احترام اتابك بود و هم چون قوم و خويش بود ارتباط زيادي با اتابك داشت.

خام مصطفوي: ظاهراً پدرتان آقاي ثقفي، مدتي در قم زندگي كرده‌اند؟
حاج شيخ‌عبدالكريم در سال 40 قمري به قم آمد و حوزه قم تأسيس شد يعني من تقريباً 7 ساله بودم ـ من متولد 33 قمري هستم ـ و پدرم كه 29 يا 30 ساله بود به فكر افتاد كه براي ادامه تحصيل به قم برود و وقتي من تقريباً 9 ساله بودم پدر و مادرم به قم رفتند و 5 سال آقاجانم در قم ماندگار شد و من نزد مادربزرگم ماندم و اصلاً با آنها نرفتم و آنها هم انتظار نداشتند با آنها بروم چون من از اول نزد مادربزرگم مانده بودم و با او زندگي مي‌كردم.

مادر، شما كه اولاد اول پدر و مادرتان هستيد، چند خواهر و برادر داريد و چرا نزد مادربزرگتان زندگي مي‌كرديد؟
من اولاد اول پدر ومادرم بودم و وقتي آنها به قم مي‌رفتند دو خواهر داشتم كه يكي از آنها فوت كرده است و دو برادر؛ يكي آقارضا و دومي محسن بود و مادرم يكدانه اولاد بود. پدرش زود فوت كرده بود و مادرش شوهر نكرده بود و يك اولاد دختر و يك پسر داشت كه آن پسر هم در سال وبائي فوت كرده بود و فقط يك دختر برايش مانده بود. مادرم بعد حامله شد و مادربزرگم به مادرم گفت: " حالا كه تو حامله‌اي، من دخترت را مي‌برم " قديم هم اعيان چند دايه داشتند و مدتي كه مي‌گذشت اعيان بچه‌ها را مي‌دادند منزل دايه و خرج دايه را مي‌‌دادند مثل مادرم كه دايه داشت و او تا زماني كه احمد به دنيا آمد و تو چهار ساله بودي، زنده بود، محياخانم.

بله يادم مي‌آيد يك خانم صورت گرد با روسري سفيد كه زير گلو سنجاق مي‌كرد.

من از 6 ماهگي رفتم پيش مادربزرگم و با او زندگي كردم. نام او خانم مخصوص بود و ما به او خانم ماماني مي‌گفتيم. وقتي آقاجانم به قم رفت، ما با مادربزرگم دو سال يكمرتبه به قم مي‌رفتيم. آن زمان ماشين نبود فقط دليجان و كالسكه بود و ما هميشه با كالسكه مي‌رفتيم. دو شب هم در راه مي‌خوابيديم، علي‌آباد و جاي ديگر. آقا جانم يك خانه آبرومند در قم در كوچه آسيداسماعيل در بازار اجاره كرده بود. خانه بزرگي بود. اندروني و بيروني داشت و حياط خوب و صاحبخانه هم شخص تاجر و معتبري بود. آنجا را اجاره كردند و يك نوكر داشتيم به نام ذبيح‌ا... و دو كلفت و اشخاصي هم مي‌آمدند براي كارهاي متفرقه. خانمم ماهي 30 تومان داشت و ما را به مدرسه گذاشت. آن زمان مدرسه‌اي كه درس جديد بدهد داراي كلاسي بود كه 20 شاگرد داشت و كساني كه مي‌توانستند ماهي 5 ريال بدهند خيلي كم بودند، دختران دكترها، تاجرها يا مجتهدين به مدرسه مي‌رفتند. ما سه خواهر بوديم كه به مدرسه مي‌رفتيم و تا كلاس هشتم درس خوانديم. خواهرهايم آنجا درس مي‌خواندند و من در تهران، تا كلاس هشتم كه صحبت ازدواج مطرح شد.

پس حالا كه صحبت به اينجا رسيد لطفاً از ازدواجتان بگوييد و اينكه چطور شد كه آقا شما را پيدا كردند؟
آقاجانم كه 5 سال در قم بودند و ما چند بار قم رفتيم يكبار ده ساله بودم، يكبار 13 ساله و يكبار هم 14 ساله بودم. پدرم از مادربزرگم خواهش كرد كه من بمانم. مادربزرگم مي‌خواست 15 روز بماند و برگردد چون عيد بود. آقاجانم خواهش و تمنا كرد كه من "قدسي جان را سير نديدم بگذاريد دو ماهي پيش من بماند. ما تابستان به تهران مي‌آييم و او را مي‌آوريم. " بالاخره مادربزرگم راضي شدند. ما هم راضي نبوديم ولي چند ماهي مانديم. تصديق كلاس شش را گرفته بودم آقاجانم مي‌گفت: " دبيرستان نرو " چون روحيه‌اش متجددانه نبود. آن وقت دبيرستان براي دخترها كم بود و او مي‌گفت: "چون در دبيرستان معلم مرد است نرو. فراش مرد است و بازرس مرد است ". ايراد مي‌گرفت و ما هم نرفتيم. يك چند ماهي ماندم و بعد با خانمم آمديم تهران. در اين مدت 5 سال آقاجانم در قم دوستان و رفقايي پيدا كرده بود. يكي از آنها آقا روح‌ا... بود كه در آنجا رفيق شده بودند. هنوز حاجي نشده بود. مرد متدين، نجيب، باسواد و زرنگي بود. او را پسنديده بود كه با من 12 سال تفاوت سني داشت و با آقاجانم 7 سال. يكي از دوستان ديگر آقاجانم آقاي آسيدمحمد صادق لواساني بود كه او هم از دوستان آقا روح‌ا... بود. آن زماني كه آقاجانم مي‌خواست به تهران بيايد، آقاي لواساني به آقا روح‌ا... گفته بود كه چرا ازدواج نمي‌كني؟ 27ـ26 ساله بود. او هم گفته بود: " من تاكنون كسي را براي ازدواج نپسنديده‌ام و از خمين هم نمي‌خواهم زن بگيرم. به نظرم كسي نيامده است. " آقاي لواساني گفته بود "آقاي ثقفي دو دختر دارد و خانم داداشم مي‌گويد خوب هستند " اينها را بعداً آقا برايم تعريف كردند كه وقتي آقاي لواساني گفت آقاي ثقفي دو دختر دارد و از آنها تعريف مي‌كنند مثل اينكه قلب من اينجا كوبيده شد. در هرحال آقاجانم هم خوشگل و شيك و اعيان و خوش‌لباس بود. مثلاً در آن زمان پوستين‌هاي اسلامبولي مي‌پوشيد و مي‌رفت و همه طلبه‌ها تعجب مي‌كردند؛ هم عالم بود، دانشمند و اهل علم بود. اهل ايمان و متدين بود و هم شيك بود. مثلاً نمي‌گذاشت ما مدرسه برويم بايد چاقچور بپوشيم، كفش‌هايمان مشكي ساده باشد. آستين لباسمان بلند باشد. اصلاً روحاً تجمل را دوست نداشت و خيلي اهل علم و ملا بود. آقا ]حضرت امام[ هميشه مي‌گفت: " پدر شما خيلي ملاست، خيلي با فضل و با علم است ولي حيف كه رشته ملايي به دستش نيست. "

ايشان كه اهل علم و فضليت بوده‌اند مسلماً داراي تأليفات هم بوده‌اند؟
من فقط يك تفسير از ايشان مي‌دانم، كتاب‌هاي ديگرش را نمي‌دانم. شما اگر بخواهيد از اخوي‌ها، علي‌آقا و حسن‌آقا بپرسيد هر دو مي‌دانند. كتابخانه‌اش را با اينكه عده‌اي از او كتاب گرفته بودند و مجاني هم كتابخانه را به دانشگاه داده بود باز هم يك اتاق كتاب داشت كه هنوز هم هست از پايين تا زير سقف است. كتاب‌هاي خودش، كتاب‌هاي پدرش و آنهايي كه تهيه كرده بود.

مادر از خواستگاري بفرماييد، خواستگاري چگونه انجام شد؟
اين باعث شد كه آسيداحمد آمد خواستگاري. براي قبول خواستگاري حدود 10 ماه طول كشيد چون من حاضر نبودم به قم بروم. آن زمان هم كه خانه پدرم مي‌رفتم، بعد از 15ـ10 روز از مادربزرگم مي‌خواستم كه برگرديم. چون قم مثل امروز نبود. زمين خيابان، تا لب ديوار صحن قبرستان بود، كوچه‌هاي باريك و...، زياد در قم نمي‌ماندم. به اين خاطر بود كه زود از قم مي‌آمدم و آن دو ماهي كه آقام مرا به زور نگهداشت، خيلي ناراحت بودم.
مراحل خواستگاري شروع شد آقاجانم مي‌گفت: "از طرف من ايرادي نيست و قبول دارم. اگر تو را به غربت مي‌برد، آدمي است كه نمي‌گذارد به قدسي جان بد بگذرد. " روي رفاقت چند ساله‌اش روي آقا شناخت داشت. من مي‌گفتم كه اصلاً قم نمي‌روم و جهاتي بود كه ميل نداشتم به قم بروم.

پس چطور شد كه به قم رفتيد؟ ظاهراً خواب ديديد اگر يادتان هست بفرماييد.
خواب‌هاي متبرك ديدم، چند خواب، خواب‌هايي ديديم كه فهميديم اين ازدواج مقدر است. آن خوابي كه دفعه آخري ديدم كه كار تمام شد حضرت رسول ـ اميرالمومنين و امام حسن را در يك حياط كوچكي ديدم كه همان حياطي بود كه براي عروسي اجاره كردند.

يعني شما در خواب خانه‌اي را ديديد، و بعد از مدتي خانه‌اي كه براي عروسي شما اجاره كردند، همان بود كه شما قبلاً در خواب ديده بوديد؟
بله، همان اتاق‌ها با همان شكل و شمايل كه در خواب ديده بودم. حتي پرده‌هايي كه بعداً برايم خريدند، همان بود كه در خواب ديده بودم. آن طرف حياط كه اتاق مردانه بود پيامبر(ص) و امام حسن(ع) و اميرالمومنين(ع) نشسته بودند و در اين طرف حياط كه اتاق عروس شد من بودم و پيرزني با يك چادر كه شبيه چادر شب بود و نقطه‌هاي ريزي داشت و به آن چادر لَكي مي‌گفتند. پيرزن ريزنقشي بود كه او را نمي‌شناختم و با من پشت در اتاق نشسته بود. در اتاق شيشه داشت و من آن طرف را نگاه مي‌كردم. از او مي‌پرسيدم اينها چه كساني هستند؟ پيرزن كه كنار من نشسته بود گفت آن روبرويي كه عمامه مشكي دارد پيامبر(ص) است. آن مرد هم كه مولوي سبز دارد و يك كلاه قرمز كه شال بند به آن بسته شده ـ و آن زمان مرسوم بود در نجف هم خدام به سر مي‌گذاشتند ـ اميرالمومنين است. اينطرف هم جواني بود كه عمامه مشكي داشت و پيرزن گفت كه: اين امام حسن است. من گفتم اي واي اين پيامبر است و اين اميرالمومنين است و شروع كردم به خوشحالي كردن، پيرزن گفت: " تويي كه از اينها بدت مي‌آيد!! " من گفتم: " نه، من كه از اينها بدم نمي‌آيد؟ من اينها را دوست دارم. " آنوقت گفتم: " من همه اينها را دوست دارم، اينها پيامبر من هستند، امام من هستند. آن امام دوم من است، آن امام اول من است " پيرزن گفت: تو كه از اينها بدت مي‌آيد! " اينها را گفتم و از خواب بيدار شدم. ناراحت شدم كه چرا زود از خواب بيدار شدم. صبح براي مادربزرگم تعريف كردم كه من ديشب چنين خوابي ديدم. مادربزرگم گفت: " مادر! معلوم مي‌شود كه اين سيد حقيقي است و پيامبر و ائمه از تو رنجشي پيدا كرده‌اند. چاره‌اي نيست اين تقدير توست. "

قرار بود چه موقع جواب بدهيد؟
هرچه آقا جانم مي‌گفت، من مي‌گفتم نه. جواب آخر معلوم نبود.
آسيد احمد لواساني از جانب داماد هر شب مي‌آمد خواستگاري و مي‌پرسيد چي شد؟ آسيد احمد هم باز دوباره مي‌آمد آنجا و آقا جانم هم مي‌گفت زنها هنوز راضي نشده‌اند. چون آسيداحمد با پدرم دوست بود با گاري و دليجان مي‌آمد و دو سه روز خانه آقاجانم مي‌ماند و برمي‌گشت.
يك چند وقتي گذشت، تا دفعه پنجمي كه در عرض دو ماه آمد، گفت: بالاخره چي شد؟ آقام مي‌خواست حسابي رد كند و بگويد: " من نمي‌توانم دخترم را بدهم. اختيارش دست خودش و مادربزرگش است و ما براي مادربزرگش احترام زيادي قائليم. مادربزرگم راضي نبود، چون شريك ملك‌هاي مادربزرگم هم خواستگاري كرده بود.

پدرتان خيلي روشن بوده‌اند و مقيد بوده‌اند كه خودتان و مادربزرگتان راضي باشيد. در حاليكه خيلي از پدرها در آن زمان به خواسته دختر چندان توجه نمي‌كردند.
بله. بله. من سر صبحانه خواب را براي مادربزرگم تعريف كردم و بلافاصله وقتي اسباب صبحانه جمع شد آقاجانم وارد شدند. زمستان بود و كرسي بود و همه اينها برحسب اتفاق بود.

يعني خواب شماـ مشورت مادربزرگ و ورود آقاجان اتفاقي بود؟
بله، آقاجانم آمدند و نشستند و من چاي آوردم. گفتند: " آسيد، احمد آمده. دفعه پنجمش است و حرفي به من زد كه اصلاً قدرت گفتن ندارم. " حرف، اين بود كه آسيد احمد وقتي ديده كه آقام گفته نه، نمي‌شود يعني زنها راضي نيستند آسيداحمد هم به طور محكم گفته: "با رفاه بزرگ شده و با وضع طلبگي نمي‌تواند زندگي كند و اين حرف‌هايي است كه كساني كه مخالفند مي‌زنند. " همه مخالف بودند اول خودم. بعد مادربزرگم، مادرم، فاميل‌ها. آقام هم مي‌گفت ميل خودتان است ولي من به ايشان عقيده دارم كه مرد خوب و باسواد و متديني است و ديانتش باعث مي‌شود كه به قدسي جان بد نگذرد.
آقام گفت: " اگر ازدواج نكني من ديگر كاري به ازدواجت ندارم. " من دختر 15 ساله‌اي بودم و خيلي هم مقام پدرم را حفظ مي‌كردم. حتي بي‌چادر جلوي پدرم نمي‌رفتم. حتي وقتي صدايمان مي‌كرد بايد چادر روي سرمان بيندازيم ولو چادر خواهر باشد يا هر كس ديگر. من هم سكوت كردم. خانم بزرگ رفت به عنوان تشريفات براي ايشان گز آورد، از گز خوردند و گفتند: " پس من به عنوان رضايت قدسي ايران گز مي‌خورم. " گفتند و گز را خوردند و من هم هيچي نگفتم، چون ابهت خوابي كه ديده بودم، من را گرفته بود. سكوت كردم. آقام گز را خوردند و رفتند. به فاصله يك هفته آسيد محمدصادق لواساني و داماد با يك نوكر به نام مسيب بر آقا جانم وارد شدند براي خواستگاري و همه با هم رفيق بودند جز آقاي هندي. آقام هم مرا خبر كرد. ذبيح‌ا... نوكر آقام آمد منزل مادربزرگم گفت: " خانم، ميهمان دارند. گفته‌اند قدسي ايران بيايد آنجا. " مادربزرگم گفت: "ميهمانش كيست؟ " به او سفارش كرده بودند كه نگويد داماد آمده است. واهمه از اين داشتند كه باز بگويم نه. من هم رفتم خانه مادرم. آنجا كه رفتم موضوع را فهميدم.
آن خواهرم كه يكسال ونيم از من كوچكتر بودـ شمس‌آفاق ـ دويد و گفت: " داماد آمده!! داماد آمده! " من را بردند و داماد را از پشت اتاق ذبيح‌ا... نشانم دادند. آنها توي اتاق ديگر نشسته بودند و من از پشت در اين اتاق ايشان را ديدم. آقا زردچهره بود، موي كم زردي داشت و اتفاقاً روبرو واقع شده بودند و زير كرسي نشسته بودند. وقتي برگشتم خواهرانم و مادرم هم آمدند و داماد را ديدند، چون هيچ كدام داماد را نديده بودند.

داماد را پسنديديد؟
بدم نيامد، اما سني هم نداشتم كه بتوانم تشخيص بدهم كه چكار بايد بكنم. ذاتاً هم آدم صاف و ساده‌اي بودم. آقاجانم آهسته آمد و از خانم جانم پرسيد: " قدسي ايران برگشت چه گفت؟ " خانم جانم گفتند " هيچي نشسته است " بعداً به من گفتند كه "وقتي تو ساكت نشسته بودي، به زمين افتاد و سجده كرد. " چون او خودش پسنديده بود. هميشه پدرم مي‌گفت: " من دلم يك پسر اهل علم مي‌خواهد و يك داماد اهل علم. " همين هم شد. آقا اهل علم بود و يك پسرشان هم يعني حسن‌آقا را اهل علم كرد يعني پسر دوم خودش را.

آيا بعد از ازدواج هم وضع زندگي شما مثل قبل بود؟
روز اول كه مي‌خواست آقا ازدواج كند و آقا جانم قرار بود جواب مثبت به آسيد احمد بدهد به ايشان گفت كه خانم‌ها ايراد دارند. آسيد احمد گفت ايرادشان چيست؟ گفت كه يكي اينكه او را نمي‌شناسند و او مال خمين است و دختر در تهران بزرگ شده است و در حالت رفاه بزرگ شده است و وضع مالي مادربزرگش خيلي خوب بوده و با وضع طلبگي مشكل است زندگي كند. داماد اصلاً چي دارد؟ آيا چيزي دارد يا نه؟ اگر صرف حقوق شهريه حاج‌شيخ‌عبدالكريم است، راستي نمي‌تواند زندگي كند و اگر نه، از خودش آيا سرمايه‌اي دارد يا نه؟ از آن گذشته آيا داماد زن دارد يا نه؟ شايد در خمين زن داشته باشد و شايد بچه داشته باشد. شايد صيغه مي‌كردند تا تحصيلاتشان تمام شود و سرمايه‌اي پيدا كنند و چه بسا از آن صيغه دو بچه پيدا مي‌كردند.

مادر شما مطمئن هستيد كه امام صيغه نكرده بودند؟
ايشان اصلاً زن نديده بودند، بعداً خودشان به من گفتند. خود آسيد احمد به آقا جانم گفته بود كه خانم‌ها درست مي‌گويند گفته بود به من اطمينان داري يا نه؟ اگر به من اطمينان داري من ايرادهاي اين زنها را قبول دارم و خودم مي‌روم خمين و تحقيق مي‌كنم و مي‌پرسم ببينم وضع زندگي اينها چگونه است؟ آسيد احمد هم رفت خمين منزلشان ديد. منزلشان مفصل و آبرومند است. دو تا حياط تو در تو و خيلي خوب خوش برخورد و آقامنش بودند و قضيه را به آقاي هندي برادر بزرگ آقا مي‌گويد و مي‌پرسد كه حقوقش چقدر است و آيا ازدواج كرده يا نه؟ آنها مي‌گويند كه زن و بچه ندارد، حتي صيغه هم نكرده است و ما نشنيده‌ايم و بودجه او ماهي 30 تومان است كه از ارث پدر دارد. وقتي آسيداحمد مي‌آيد و به آقا جانم مي‌گويد خوب اگر پنج تومان كرايه بدهد مسأله‌اي نيست و رضايت مي‌دهد و بعد هم كه من آن خواب را ديدم.

مادر جان شنيدم عروسي شما در ماه مبارك رمضان بود، در حالي كه رسم نيست در ماه رمضان ازدواج كنند. چرا؟
چون درس‌ها تعطيل بود.

يعني حضرت امام تا اين حد به درس مقيد بودند كه حتي براي ازدواجشان حاضر به تعطيل كردن درس نبودند؟
بله مقيد بودند. گفتند چون درس‌ها تعطيل است. من نزديك تولد حضرت صاحب اين خواب را ديدم و به آقا جانم رضايت من را گفتند. آنها هم اول ماه رمضان آمدند.

عقد و عروسي‌تان چطور بود؟ مفصل بود؟ يا ساده برگزار شد؟
عقد مفصل نبود. آقا جانم در اتاق بزرگ اندرون به نام تالار نشسته بود و گفت قدسي‌جان بيا. من تازه از مدرسه آمده بودم و چون بي‌چادر پيش ايشان نمي‌رفتيم چادر خواهر كوچكم را انداختم سرم و رفتم پيش آقا جانم. گفت آن طرف كرسي بنشين. خانواده داماد روز اول ماه رمضان آمده بودند و حالا روز هشتم ماه است. اين چند روز در منزل آقا جانم بودند و خانم جانم هم خوب و مفصل پذيرايي كرده بود.
در پي خانه مي‌گشتند كه خانه‌اي اجاره كنند و عروس را ببرند. بنا بود در تهران عروسي كنند و بعد به قم بروند و بعد از 8 روز خانه پيدا شد كه همان خانه‌اي بود كه در خواب ديده بودم. آقا جانم گفت: " من را وكيل كن كه من آسيد احمد را وكيل كنم بروند حضرت عبدالعظيم صيغه عقد را بخوانند. " آقا هم برادرش، آقاي پسنديده را وكيل مي‌كند. من يك مكثي كردم و بعد گفتم: " قبول دارم " و رفتند عقد كردند. بعد از اينكه گفتند خانه مهيا شد، آقام گفت كه به اينها اثاث بدهيد كه مي‌خواهند بروند آن خانه، اثاث اوليه مثل فرش و لحاف كرسي و اسباب آشپزخانه و ديگر چيزها مثل چراغ نفتي را فرستادند و يك ننه خانم داشتيم كه دايه خانمم بود. او را با عذراخانم دخترش فرستادند آنجا براي پذيرايي و آشپزي. شب 16 يا 15 ماه رمضان دوستان و فاميل را دعوت كردند و يك لباس سفيد و شيكي كه دخترعمه‌ام با سليقه روي آن را با گل نقاشي كرده بود دوختند و من پوشيدم.

مهر شما چقدر بود؟ و پيشنهاد از طرف شما بود يا آقا؟
1000 تومان بود. آنها گفتند اگر مي‌خواهيد خانه مهر كنيد ولي آقام گفت من قيمت ملك و خانه‌هايشان را نمي‌دانستم چطور است؟ خمين چه قيمتي است. پول مهر كردم.

آيا شما مهرتان را مطالبه كرديد؟
نه، مطالبه نكردم. اما در آخر وصيت كردند كه يك دانگ از خانه قم به عنوان مهر من باشد.

بله، نظريه‌اي مطرح است كه اگر كسي در 60 سال پيش مقدار پول معيني مثلا 1000 تومان مهريه كرد آيا امروز بايد همان 1000 تومان را بدهد يا اينكه مي‌بايست مطابق ارزش 1000 تومان در آن زمان بپردازد؟
بله 1000 تومان در آن زمان جهيزيه كامل مي‌شد. شايد فكر كرده‌اند من از اين خانه سهمي داشته باشم كه اگر محتاج به خانه شدم بروم در آنجا بنشينم.

به طور كلي رفتار ايشان با شما چگونه بود يعني در خانه ايشان هم از همان احترام قبل، برخوردار بوديد يا نه؟ و آيا اين احترام تا آخر زندگي ايشان برقرار بود؟
بله، به من خيلي احترام مي‌گذاشتند و خيلي اهميت مي‌دادند، يعني يك حرف بد يا زشت به من نمي‌زدند، حتي يك روز به دخترانش، صديقه و فريده ـ شما آن موقع كوچك بوديد ـ كه از پشت‌بام رفته بودند منزل همسايه اعتراض داشتند و مي‌گفتند در آن خانه نوكر بوده است و از اين بابت نگران بودند ولي من مي‌گفتم كه كسي آنجا نبوده است. ايشان حتي در اوج عصبانيت، هرگز بي‌احترامي و اسائه ادب نمي‌كردند، هميشه در اتاق، جاي خوب را به من تعارف مي‌كردند. هميشه تا من نمي‌آمدم سر سفره، خوردن غذا را شروع نمي‌كردند، به بچه‌ها هم مي‌گفتند صبر كنيد تا خانم بيايد. اصلاً حرف بد نمي‌زدند. ولي اينكه من بگويم زندگي مرا به رفاه اداره مي‌كردند، نه. طلبه بودند و نمي‌خواستند دست پيش اين و آن دراز كنند ـ همچنان كه پدرم نمي‌خواست ـ دلشان مي‌خواست با همان بودجه كمي كه داشتند زندگي كنند. ولي احترام مرا نگه مي‌داشتند. حتي حاضر نبودند كه من در خانه، كار بكنم. هميشه به من مي‌گفتند جارو نكن. اگر مي‌خواستم لب حوض روسري بچه را بشويم مي‌آمدند و مي‌گفتند: " بلند شو، تو نبايد بشويي. " من پشت سر او اتاق را جارو مي‌كردم، وقتي او نبود لباس بچه را مي‌شستم. حتي يكسال كه كسي كه هميشه در منزلمان كار مي‌كرد، نبود ـ آن موقع ما در امامزاده قاسم بوديم، همين اواخر بود كه بچه‌ها بزرگ شده و شوهر كرده بودند ـ وقتي ناهار تمام شد من نشستم لب حوض تا ظرف‌ها را بشويم، ايشان همين كه ديدند من دارم ظرف‌ها را مي‌شويم، از بين دخترها، فريده منزل ما بود ـ گفتند: " فريده بدو، خانم دارد ظرف مي‌شويد " فريده دويد و آمد ظرف‌ها را از من گرفت و شست و كنار گذاشت.

مادرجان اين مطالب صريح و روشن شما نشان‌دهنده اين است كه حضرت امام، جارو كردن و ظرف شستن و حتي شستن يك روسري بچه خودتان را هم وظيفه شما نمي‌دانستند و شما هم كه به جهت نياز، گاهي به اين كارها دست مي‌زديد ناراحت مي‌شدند و آن را به حساب نوعي اجحاف نسبت به شما به حساب مي‌آوردند. من هم به خوبي يادم هست شما كه وارد مي‌شديد حتي به شما نمي‌گفتند در را پشت سرتان ببنديد. شما كه مي‌نشستيد خودشان بلند مي‌شدند و در را مي‌بستند. توجه و احترام امام به شما زبانزد بود و هست. شنيده‌ام شما سال‌ها نزد امام مشغول به تحصيل بوده‌ايد، لطفاً در اين‌باره توضيح بدهيد.
بعد از اينكه تصديق ششم را گرفتم و يكسالي گذشت، رفتم دبيرستان بدريه و كلاس هفتم را خواندم. كلاس را كه شروع كردم دو ماه گذشته بود و براي فرانسه معلم گرفتم و دو ماه هم پيش يك خانم كليمي درس خواندم. ماهي 2 تومان مي‌دادم. آقاجانم كه از قم به تهران آمدند، جامع‌المقدمات را مدتي پيش ايشان خواندم و وقتي كه ازدواج كردم، آقا به من تعليم داد و چون بااستعداد بودم به من گفتند كه احتياج به تعليم ندارم و شروع كردند به تدريس جامع‌المقدمات. همه درسهاي جامع‌المقدمات را خواندم. البته سال اول، هيئت خواندم و بعد از آن، جامع‌المقدمات. دو بچه داشتم كه سيوطي را شروع كردم و وقتي سيوطي تمام شد چهار بچه داشتم. بچه چهارم كه فريده خانم است وقتي به دنيا آمد من ديگر وقت مطالعه و درس خواندن نداشتم ولي "شرح لمعه " را شروع كردم، مقداري شرح لمعه خواندم كه ديدم عاجزم و هيچ نمي‌توانم بخوانم. مجموعاً هشت سال طول كشيد. بعداً كه در انقلاب به عراق رفتيم شروع كردم به يادگيري زبان عربي و چون معاشر نداشتم زبان عربي را از روي كتب درسي آنها شروع كردم. كتاب سوم ابتدايي را گرفتم و خواندم و بعد كتاب ششم و بعد كتاب نهم را از "حسين " گرفتم. چون بعضي لغت‌ها را نمي‌دانستم وقتي احمدجان به تهران آمد كتاب لغت عربي به فارسي برايم تهيه كرد. سپس به كتاب رمان و رمان‌هاي شيرين و قشنگ و حكايت‌ها علاقه‌مند شدم و چون از آنها خوشم مي‌آمد، تشويق مي‌شدم. دليل آنكه تحصيل را در جواني رها كردم اين بود كه مشوق نداشتم وگرنه در ميان دوستانم خيلي به تحصيل علاقه‌مند بودم.
همين كه امام آمدند و به تدريس شما مشغول شدند و در طول 8 سال اول زندگي براي اين مسأله وقت گذاشتند به معني تشويق است، گذشته از آن شما قبل از ازدواجتان به مدرسه رفتيد در حالي كه آن موقع همه به مكتب مي‌رفتند و حتي ما هم به مكتب رفتيم، اينها همه، خود نوعي تشويق است.
بله، اينكه خودشان قبول كردند و 8 سال طول كشيد تشويق بود. ولي اگر چهار نفر ديگر اهل درس بودند و با من مباحثه مي‌كردند خيلي فرق داشت. آدم در كلاس مي‌بيند كه اين دوستش درس مي‌خواند و آن يكي هم درس مي‌خواند و تشويق به تحصيل مي‌شود. من در عراق رمان مي‌خواندم و بعد شروع كردم به روزنامه و مجله خواندن و پيشرفت كردم به طوري كه در سال آخر اقامتمان در عراق، كتاب تمدن اسلام را به زبان عربي خواندم.

مادرجان، من كه هم به سطح علمي شما و دانشجويان دانشگاه‌ها آّشنا هستم شما را از نظر علمي هم سطح، سطوح بالاي دانشگاهيان مي‌بينم و اين به جهت كوشش خود شما و تشويق و تلاش حضرت امام است. امام سعي داشتند كه شما را از نظر علمي رشد دهند. آيا اصولاً در زندگي خصوصي شما مثل لباس پوشيدن يا رفت و آمدتان دخالتي مي‌كردند؟
نه، اوايل زندگي‌مان هفته اول يا ماه اول، يادم نيست به من گفت من به كار تو كاري ندارم به هر صورت كه ميل داري لباس بخر و بپوش. اما آنچه از تو مي‌خواهم اين است كه واجبات را انجام بدهي و محرمات را ترك بكني، يعني گناه نكني. به مستحبات خيلي كاري نداشتند، به كارهاي من كاري نداشت هر طوري كه دوست داشتم زندگي مي‌كردم. به رفت و آمد با دوستانم كاري نداشتند، چه وقت بروم چه وقت برگردم، ايشان به درس و تحصيل مشغول بودند و من هم سرم به كار خودم بود.

مادر، شما شانس آورديد كه شوهري واقعاً اسلام‌شناس داشتيد، و مي‌دانست كه اسلام چه مقدار به مرد، حق دخالت در زندگي همسر را داده است و لذا به زندگي خصوصي شما دخالتي نمي‌كردند و تنها از شما مي‌خواستند كه حرام خداوند را انجام ندهيد و واجب خداوند را انجام دهيد. معني تسليم درمقابل خداوند و احكام باري تعالي همين است. مادرجان حالا مقداري درباره مسايل سياسي در طول انقلاب و قبل از آن بفرماييد، آيا آقا (امام) با آقاي كاشاني ارتباط داشتند؟
آقا به آقاي كاشاني ارادت داشت. ابتدا وقتي آقا براي ازدواج آمدند تهران و 8 روزي منزل آقاجانم اقامت كردند. آقاي كاشاني هم آمده بود و همديگر را ديده بودند براي اينكه خانه آقاي كاشاني و آقا جانم در يك كوچه بود و با هم رفيق بودند. در همانجا آقاي كاشاني به آقاجانم گفته بود: " اين اعجوبه را از كجا پيدا كردي؟ "معلوم مي‌شود كه از همان ديد اول هوش و ذكاوت امام براي آقاي كاشاني مشخص شده بوده و آقاي كاشاني متوجه شدند كه حضرت امام(س) غير از بقيه طلاب هستند.

در مسأله نواب صفوي، امام چه كردند؟
نواب صفوي و برادران واحدي را مي‌خواستند بكشند، من با مادر آنها دوست بودم. آقا رفتند پيش آقاي بروجردي، كه آقاي بروجردي در اين كار دخالت كنند ولي آقاي بروجردي گفتند كه من در كار آنها دخالت نمي‌كنم و بعد آنها را كشتند.

درباره شروع مبارزات در سال 42 چه خاطراتي داريد؟
چون زمين‌ها را به زور از مالك‌ها مي‌گرفتند و مي‌دادند به رعيت‌ها. هميشه اين سؤال مطرح بود كه زراعتي كه كشاورزان مي‌كردند حلال است يا نه و ناني كه نانواها مي‌پختند حلال است يا خير؟ بعد از مدتي من و آقامصطفي رفتيم نجف و كربلا و در آنجا شنيديم كه ايران شلوغ شده است. آقا مصطفي دلواپس شد و گفت برگرديم ايران. وقتي آمديم خانه پر از جمعيت بود، ما رفتيم منزل برادرت. حياط خانه آقامصطفي قهوه‌خانه شده بود تا بعد كم‌كم شلوغي زياد شد و آقا سخنراني عصر عاشورا را كردند داخل خانه و آن شب صداي همهمه و تنفسشان پيچيده بود. آنها لگد زدند به در خانه. ما همه در حياط خوابيده بوديم. آقا رفتند وگفتند؛ لگد نزنيد آمدم. آقا، عبا و قبايشان را پوشيدند و آنها در را شكستند و ريختند داخل خانه و ايشان را بردند. دو سه روزي در يك منزل مسكوني بازداشت بودند و بعد ايشان را به زندان قصر منتقل كردند. 12ـ10 روزي در قصر بودند اما نمي‌گذاشتند براي ايشان غذا ببريم. ظاهراً مي‌رفتند ايشان را نصيحت مي‌كردند. آقا، كتاب دعا و لباس خواسته بودند، برايشان داديم. بعد ايشان را بردند عشرت‌آباد و دو ماه آنجا بودند. نمي‌گذاشتند هيچ كس پيش ايشان برود و فقط اجازه غذا دادند. ما هم آمديم تهران منزل خانم جانم و ناهار به ناهار برايشان غذا مي‌داديم. بعد از دو ماه آزاد شدند، ايشان را بردند به داووديه منزل حاج‌عباس‌آقا نجاتي. من روز اول با دخترانم آنجا رفتم. ما بيشتر مانديم و اتاق يك دفعه خلوت شد و همه رفتند. به ايشان گفتم اينجا خيلي سخت است؟! انگشتش را ماليد به پشت گردنش، پوست نازكي با انگشت لوله شد و آمد پايين، من هيچ نگفتم ولي خيلي ناراحت شدم.

هنوز هم كه به ياد آن مي‌افتيدناراحت مي‌شويد. مادر معذرت مي‌خواهم. من در اين گفت‌وگو چندين بار شما را به گريه انداختم و خاطرات تلخ گذشته را زنده كردم واقعاً مرا ببخشيد.
نه اشكالي ندارد، بعد آقاي روغني پيشنهاد كرده بود كه آقا به خانه ايشان بروند. جمعيت زيادي از ساواكي‌ها در روبروي منزل آقاي روغني جا گرفتند و يك منزل هم نزديك آنجا براي ما كرايه كردند. تقريباً 30 ساواكي آنجا بودند كه رفت و آمد را محدود مي‌كردند و فقط مادرم يا خواهرم را اجازه مي‌دادند داخل شوند مدت 7 ماه در قيطريه منزل آقاي روغني بودند كه رئيس ساواك به نام انصاري گفته بود هر وقت بخواهيد به قم برويد براي شما ماشين مي‌آوريم. بعد رفتيم قم. همه خانه آقا را مردها گرفته بودند. يك خانه متصل به منزل آقا را اجاره كردند و دري باز كردند به آنجا و ما رفتيم. از عيد تا 13 آبان يعني هشت ماه آنجا بوديم كه آقا سخنراني ديگري كردند كه همان كاپيتولاسيون بود. يك شب ديديم كه ريختند پشت در خانه. من در ايوان بودم. با آنكه ديوار بلند بود يكي بالاي ديوار بود. آقا طرف ديگر حياط بودند من اين طرف حياط. دوباره ديدم يكي ديگر پريد. صدا كردم: "آقا " و ديدم كه درب بين خانه ما و بيرون را با لگد مي‌زنند. آقا صداي مرا كه شنيد بلند صدا زد: " در را شكستيد، من دارم مي‌آيم. " يك وقت ديدم كه يكي ديگر هم پريد بالا، من ديگر ترسيدم، نزديك سحر بود. آقا آمد بيرون و داد زد به آنها: " در شكست! برويد بيرون من مي‌آيم. " همين كه ديدند آقا از اتاق آمد بيرون به طرف من و من هم توي ايوان ايستاده بودم از ديوار به طرف بيرون پايين پريدند. آقا آمد مُهر و كليد در قفسه‌اش را به من داد و گفت: " اين پيش تو باشد تا خبر دهم. " و از آن در رفت بيرون. من آن را قايم كردم و به هيچ كس نگفتم. چون توقع مي‌كردند كه كليد يا مُهر را بگيرند. احمد بيدار شده بود، 18ـ17 ساله بود. احمد پرسيد: " آقا كو؟! " گفتم: " از اين در رفت، تو نرو " ولي رفت، بعد گفت: " چند قدم كه رفتم يكي از ساواكي‌ها هفت‌تيرش را رو به من كرد به صورت حمله ـ يعني اگر بيايي جلو مي‌زنمت ـ و من نرفتم. "

مادر ناراحت نشويد اگر يادآوري آن دوران شما را تا اين حد ناراحت كند من مجبور مي‌شوم سوالي نكنم. خواهش مي‌كنم شما هميشه صبور بوديد يادم هست كه وقتي من رسيدم شما لرز كرده بوديد و در جواب احوالپرسي من خيلي محكم جواب داديد كه حالم خوب است اما نمي‌دانم چرا مي‌لرزم و من در تمام اين سال‌ها هر وقت ياد آن لحظه مي‌افتم از مظلوميت آن روز شما منقلب مي‌شوم. خوب مادرجان نفرموديد مُهر و كليد را چه كرديد و چگونه آن را به امام برگردانديد؟
همسر امام(س): قايم كردم تا زماني كه آقا رفتند عراق، از نجف نامه‌اي به من نوشتند كه مُهر مرا به يك آدم اميني بدهيد برايم بياورد و من با آقاي اشراقي در ميان گذاشتم و ايشان گفتند آقاي آشيخ‌ عبدالعلي قرهي گذرنامه دارد و مورد اطمينان است. من هم نامه‌اي نوشتم و مُهر و كليد را به او دادم. او هم برد نجف و به آقا داد.

اين كه حضرت امام مُهر خود را فقط به دست شما داده بيانگر اطميناني است كه ايشان به شما داشته كه تا چه اندازه استوار و رازدار هستيد و اينكه شما در تمام اين مدت با هيچ كس آن را در ميان نگذاشته‌ايد، نشانه امانت‌داري شماست. والا حضرت امام مي‌توانستند به شما بگويند كه مُهر را به كس ديگري تحويل دهيد. لطفاً بفرماييد كه آيا حضرت امام از اقامتشان در تركيه براي شما تعريف كرده‌اند؟
شهر "بورسا " محل اقامت آقا بوده، ظاهراً خوش‌آب و هوا هم بوده است. يك مامور ايراني به نام حسن‌آقا كه ساواكي و اهل ساوه بود، همراه آقا به تركيه رفته بود و زن و بچه‌اش در ايران بودند، خيلي ناراحت بود و در واقع او هم تبعيدي بود. او به اتفاق يك مامور ترك كه نامش "علي‌بيك " بود مراقب آقا بودند. بعد كه داداش(آقا مصطفي ـ خانم به زبان دخترانشان به او، داداش هم مي‌گفتند) را تبعيد كردند، گاهي با هم بيرون مي‌رفتند؛ ولي آقا بيشتر در منزل بوده‌اند و مشغول كار خود بودند و كتاب "تحريرالوسيله " را مي‌نوشتند.

*رژيم شاه با داداش چه كرد؟
داداش هم بعد از بازداشت آقا، رفت منزل آيت‌الله مرعشي نجفي و مردم هم دورش جمع شدند. رژيم چون ديد وجود مؤثري است او را هم بازداشت كرد. دو ماه در قزل‌قلعه او را زنداني كردند و بعد ايشان را بردند تركيه.

*شما با رفتن داداش موافق بوديد؟
نه.
من يادم هست كه موقع رفتن آمده بود خدمت شما و من در پيچيدن عمامه‌اش به او كمك مي‌كردم. شما با رفتن او مخالف بوديد و مي‌گفتيد: " آقا كه مبارزه مي‌كند و با شاه مخالفت كرده، سني از او گذشته؛ اما تو، جواني. زن و بچه داري. زن تو حامله است، من با زن تو چه كنم " و داداش چون مجبور به رفتن بود مي‌خواست شما را ناراحت نكند. مي‌گفت شما اينجا هم دور هم جمع هستيد اما آقا، آنجا تنهاي تنهاست، من بايد پيش او بروم و بالاخره هم او را بردند و چه روز تلخي و سختي بود، يادتان مي‌آيد؟(همسر امام "س " با گريه تاييد مي‌كنند). معذرت مي‌خواهم، اين يادآوري‌ها براي همه دردناك است. حالا بفرماييد آقا چگونه به عراق رفتند و چه اتفاقاتي در راه تركيه به عراق افتاده است. كمتر كسي در اين‌باره سخن گفته است. شايد داداش يا آقا براي شما تعريف كرده باشند. چون اكثر آقايان بعد از رفتن آقا به عراق خدمت امام رسيده‌اند و خاطره چنداني ندارند.
بعد از آزادي، يعني تمام شدن دوران تبعيد آقا در تركيه به او گفته‌اند به ايران مي‌روي يا عراق؟ اما نگذاشتند خودش تصميم بگيرد، گفته‌اند بايد به عراق برويد ايشان هم كه وارد عراق مي‌شوند مي‌گويند اول به زيارت كربلا مي‌روم، بعد مي‌روم نجف، در مدت اين سه چهار روز كه در كاظمين بوده‌اند، سامره هم مي‌روند. يك آقايي كه در كربلا خانه داشته است و تابستان‌ها ييلاق به كربلا مي‌رفته است آقا را به خانه خودش در كربلا دعوت مي‌كند و آقا سه روز هم در منزل او مي‌ماند تا حاج‌شيخ‌نصرالله خلخالي كه از دوستان آقا بود و از صرافان عراق، بلكه صراف نصف ممالك عربي ديگر هم بود براي آقا در نجف خانه‌اي تهيه مي‌كند. در كربلا هم، آقا به منزل آشيخ‌نصرالله وارد شدند و سه روز ماندند و او به طلبه‌ها و مردم گفته است كه برويد براي امام خانه تهيه كنيد و اثاث بخريد تا آقا منزل شخص ديگري وارد نشوند. اثاثي كه خريده بودند: فرش كهنه، گليم كهنه، سه چهار دست رختخواب، سماور بزرگ، يك گوني شكر، يك صندوق چاي، چهل استكان و نعلبكي جور واجور براي پذيرايي از جمعيت با چاي، چهار سيني و چهار دست ظرف غذاخوري. به آقايان هم اطلاع داد كه بيايند در همان حياط كه 5 متر در 6 متر بود بنشينند و آقا از كربلا به منزل خودشان وارد شدند و در آنجا 14 سال زندگي كردند. منزل خيلي كوچك بود. آشپزخانه به اندازه يك تشك بود ديگ غذا را مي‌گذاشتيم در حياط و غذا مي‌كشيديم، چون آشپزخانه جا نداشت. دو اتاق پايين داشت هر كدام 4×3 و دو اتاق بالا داشت كه يكي قابل استفاده نبود. يكي از اتاق‌ها را فرش كرديم براي آقا و خانه پهلويي را هم اجاره كردند براي بيروني آقا. اصولاً خانه كوچك و كهنه‌اي بود.

*مادرجان، اگر چه از صحبت‌هاي شما استنباط مي‌شود كه از نظر اقتصادي در زندگي با حضرت امام تحت فشار بوده‌ايد ولي باكمال قناعت و بردباري آن را تحمل كرده‌ايد. اما فكر نمي‌كنيد خودتان و همين طور فرزندانتان از نظر اعتقادي و اخلاقي متأثر از امام هستيد؟
بله، روحيه آقا، حركاتش و صحبت‌هايش، همه اينها در بچه‌ها اثر گذاشته بخصوص ديانت آقا.بچه‌هاي من خيلي متدين هستند، واقعاً متدين هستند و من از اين بابت شاكر به درگاه خدايم، اينها همه اثر وجود آقاست.

*اين اثر را در خودتان هم احساس مي‌كنيد؟
اثر داشته. برخورد و رفتار، ديانت و تقواي ايشان در من نيز چون فرزندانم اثر داشته است. اما از نظر اخلاقي وخلقي در بچه‌هايم بيشتر اثر گذاشته؛ يعني در بچه‌هايم هست ولي در خودم نه. در من از جهت اخلاق تأثير نكرده، من خودم همان هستم كه بودم.

*آيا فكر مي‌كنيد اگر يك شوهر بي‌ايمان داشتيد از نظر حسن اخلاق و ايمان همين‌طوري بوديد كه الان هستيد؟
در ديانت ضعيف مي‌شدم همين‌طور كه حالا قوي شده‌ام. من در واقع در ديانت تقويت شدم.

*از نظر اخلاقي، صرف نظر از ديانت مثلاً نشنيديد كه حضرت امام از شما با بچه‌ها بخواهند كه مواظب رفتار يا گفتارتان باشيد؟
تذكر مي‌دادند كه مواظب اخلاق و سيرت خود باشيد. خودتان را نگيريد و تكبر نكنيد. هيچ كدامشان حتي خود من كه خانم امام هستم روي اعتبار احترام امام، تكبر ندارم. اصلاً يادمان نمي‌آيد كه اين مسأله مطرح بوده باشد كه، خانواده امام هستيم، يا دخترانم خودشان را بگيرند نه، اصلاً اين طور نيست.

*در مورد تذكرات اخلاقي و نكات تربيتي چه به خاطر داريد؟
نه، يادم نيست، كم نصيحت مي‌كردند. از هفت سالگي در تربيت ديني دقت داشت يعني مي‌گفت از هفت سالگي نماز بخوان. مي‌گفت اينها(بچه‌ها) را وارد به نماز كن تا وقتي 9 ساله شدند عادت كرده باشند. من به ايشان مي‌گفتم تربيت‌هاي ديگرشان با من، نمازشان با شما. شما بگو، من كه مي‌گويم گوش نمي‌كنند. خودشان مقيد بودند و مي‌پرسيد، اما همين كه مي‌گفتند خواندم، قبول مي‌كردند. كنجكاوي نمي‌كردند.

*شما معتقديد بيشترين نقشي كه امام در تربيت بچه‌ها وخانواده داشتند تحكيم اعتقادات مذهبي و ايمان آنها بوده است؟
بله، اخلاق و ايمان را از ايشان داريد، اما سليم بودن و سازگار بودن در زندگي با شوهرانتان را از من داريد.

*مادر بعد از رحلت امام، روال زندگي شما و رفتار بچه‌ها با شما و برخورد مسئولين با حضرت عالي چگونه است؟
بعد از رحلت امام برخورد مسئولين خيلي خوب بود آقاي خامنه‌اي چندين بار تا به حال به منزل ما آمده‌اند، خيلي محبت كرده‌اند. از من احوالپرسي كرده‌اند. همين طور آقاي هاشمي رفسنجاني هم چند بار تا به حال به منزل ما آمده‌اند.

*آيا با خانواده‌هاي مسئولين هم رفت و آمد داريد؟
بله، همه خانواده‌هاي مسئولين به من محبت دارند. مردم هم به من محبت دارند. در اعياد مذهبي، ايام عيد، مناسبت‌هاي مختلف، رفت و آمد داريم.

*رفتار بچه‌هايتان با شما چگونه است؟ سفارش امام چه بوده؟
بچه‌ها خيلي احترام من را دارند. آقا به احمدجان كه خيلي سفارش كردند به او گفته‌اند خيلي مواظب باش، من نتوانستم تلافي كنم و تو تلافي كن.
آقا هميشه از شما و گذشت و صبر و بردباري شما در زندگي خودشان تعريف مي‌كردند و هميشه سفارش شما را مي‌كردند. حتي ما هم شاهد بوديم كه شما تا چه حد در مبارزات امام سهيم بوديد، ما هيچ‌وقت شكايتي از زندگي پرفراز و نشيب خودتان با امام، از غربت نجف، دوري بچه‌ها و... نشنيديم. هيچ وقت نديديم با امام مخالفت كنيد يا به ايشان سخت بگيريد. خود امام هم هميشه اين نكته را ابراز مي‌داشتند.

*از بچه‌ها چه توقعي داريد؟
توقع دارم تازنده هستم احترام مرا داشته باشيد همين طور كه تا به حال داشته‌اند من از همه راضي هستم، احمدجان، دخترانم و عروسم، همه خيلي خوب هستند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 14:48  توسط حسین آقاجانی  | 
حجت‌الاسلام سيد‌جليل محقق امروز در گفتگو با خبرنگار فارس در شوشتر اظهار داشت: مخاطب اصلي پيام نوروزي مقام معظم رهبري مسئولان نظام هستند و براي تحقق اين پيام بايد تلاش مضاعف نيز در دستور كار قرار گيرد.
وي با اشاره به تلاش‌هاي فراواني كه در دولت‌هاي نهم و دهم براي خدمت‌رساني به مردم شده است گفت: نظر مقام ‌معظم رهبري بسيار فراتر از اين تلاش‌هاست و ايشان انتظار بيش از اين شرايط را دارند كه اين مهم در پيام نوروزي به وضوح پيدا بود.
امام جمعه شوشتر با اشاره به نظر رهبري براي خدمت‌رساني با شتاب معقول تاكيد كرد: رهبري معظم انقلاب اسلامي خدمت‌رساني لحظه به لحظه را انتظار دارد و براي اين مهم مسئولان نظام بايد برنامه‌ريزي وسيعي را در دستور كار قرار دهند تا بتوانند نظر رهبري را در پيام نوروزي اجرايي كنند.
رئيس شوراي فرهنگ عمومي شهرستان شوشتر با اشاره به ابعاد مختلف پيام نوروزي رهبر معظم انقلاب خاطر نشان كرد: آرمان مد‌نظر رهبري بسيار بلند است و بايد در طول سال 89 همگي تلاش كنيم تا با برنامه‌ريزي دقيق و انجام امور كارشناسي در راستاي همت مضاعف و كار مضاعف تلاش كنيم.
محقق با اشاره به ابعاد مختلف اين نامگذاري تاكيد كرد: رهبر معظم انقلاب نظرشان از نامگذاري امسال تنها امور عمراني نيست، بلكه هر كس در هر مقامي كه مشغول به فعاليت براي نظام جمهوري اسلامي بايد در انجام وظيفه خود همت و كار مضاعف را در دستور كار قرار دهد و اين مهم از دانشگاه تا بازار و از سياست تا علم را مشمول مي‌شود.
وي افزود: در سال جاري نيز بايد با نصب‌العين قرار دادن دستور رهبري براي عملي شدن اين شعار بكوشيم و خدمت‌رساني به مردم در اولويت اصلي اجرايي شدن اين شعار باشد
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 14:32  توسط حسین آقاجانی  | 
جام زهری به نام قطعنامه 598

شبکه ایران: پذیرش پایان جنگ از سوی رهبری انقلاب اسلامی همانگونه که از سوی ایشان به نوشیدن جام زهر تعبیر شد، نقطه عطف تاریخ انقلاب اسلامی نیز هست.
امام خمینی (ره) شخصاً مسئولیت پذیرش قطعنامه 598 را بر عهده گرفت. پذیرشی که به واسطه گزارش های اکبر هاشمی رفسنجانی، میرحسین موسوی، محسن رضایی و نهادهای مختلف درگیر اداره جنگ و کشور از جانب امام پذیرفته شد. امام در پیامی که به مناسبت سالگرد کشتار مکه صادر فرمودند، به پذیرش قطعنامه اشاره کردند و نکاتی را مورد توجه قرار دادند.

ایشان فرمودند:«اما در مورد قبول قطعنامه که حقیقتاً مسئله بسیار تلخ و ناگواری برای همه و خصوصاً برای من بود، این است که من تا چند روز قبل معتقد به همان شیوه دفاع و مواضع اعلام شده در جنگ بودم و مصلحت نظام و کشور و انقلاب را در اجرای آن می دیدم، ولی به واسطه حوادث و عواملی که از ذکر آن فعلاً خودداری می‌کنم و به امید خداوند در آینده روشن خواهد شد و با توجه به نظر تمامی کارشناسان سیاسی و نظامی سطح بالای کشور، که من به تعهد و دلسوزی و صداقت آنان اعتماد دارم، با قبول قطعنامه و آتش بس موافقت نمودم و در مقطع کنونی آن را به مصلحت انقلاب و نظام می دانم و خدا می داند که اگر نبود انگیزه ای که همه ما و عزت و اعتبار ما باید در مسیر مصلحت اسلام و مسلمین قربانی شود، هرگز راضی به این عمل نمی بودم و مرگ و شهادت برایم گواراتر بود اما چاره چیست که همه باید به رضایت حق تعالی گردن نهیم و مسلّم، ملت قهرمان و دلاور ایران نیز چنین بوده و خواهد بود. من در اینجا از همه فرزندان عزیزم در جبهه های آتش و خون که از اول جنگ تا امروز به نحوی در ارتباط با جنگ تلاش و کوشش نموده اند، تشکر و قدردانی می کنم و همه ملت ایران را به هوشیاری و صبر و مقاومت دعوت می کنم.» عباراتی که امام در مورد پذیرش قطعنامه به کار می برند، حاکی از این است که ایشان علی رغم میل باطنی و تصمیم شخصی خود، مجبور به پذیرش قطعنامه شده اند. ایشان می فرمایند: «خداوندا، این دفتر و کتاب شهادت را همچنان به روى مشتاقان باز، و ما را هم از وصول به آن محروم مکن. خداوندا، کشور ما و ملت ما هنوز در آغاز راه مبارزه‏اند و نیازمند به مشعل شهادت؛ تو خود این چراغ پر فروغ را حافظ و نگهبان باش. خوشا به حال شما ملت! خوشا به حال شما زنان و مردان! خوشا به حال جانبازان و اسرا و مفقودین و خانواده‏هاى معظم شهدا! و بدا به حال من که هنوز مانده‏ام و جام زهرآلود قبول قطعنامه را سر کشیده‏ام و در برابر عظمت و فداکارى این ملت بزرگ احساس شرمسارى مى‏کنم.»

ایشان همچنین می افزایند:
«... قبول این مسئله برای من، از زهر کشنده ‏تر است؛ ولی راضی به رضای خدایم و برای رضایت او، این جرعه را نوشیدم. در شرایط کنونی، آن چه موجب این امر شد، تکلیف الهی‏ام بود. شما می‏دانید که من با شما پیمان بسته بودم که تا آخرین قطره خون و آخرین نفس بجنگم؛ اما تصمیم امروز، فقط برای تشخیص مصلحت بود و تنها به امید رحمت و رضای او، از هر آن چه گفتم، گذشته و اگر آبرویی داشتم، با خدا معامله کرده ‏ام» امام همه را به صبر دعوت می کردند و از اینکه خود نیز تشنه و شیفته شهادت هستند، سخن به میان می آوردند: «فرزندان انقلابى‏ام، اى کسانى که لحظه‏اى حاضر نیستید که از غرور مقدستان دست بردارید، شما بدانید که لحظه لحظه عمر من در راه عشق مقدس خدمت به شما مى‏گذرد. مى‏دانم که به شما سخت مى‏گذرد؛ ولى مگر به پدر پیر شما سخت نمى‏گذرد؟ مى‏دانم که‏ شهادت شیرین‌تر از عسل در پیش شماست؛ مگر براى این خادمتان اینگونه نیست؟ ولى تحمل کنید که خدا با صابران است. بغض و کینه انقلابى‏تان را در سینه‏ها نگه دارید؛ با غضب و خشم بر دشمنانتان بنگرید؛ و بدانید که پیروزى از آن شماست.»

20 سال جنجال برای یک نامه
مهرماه سال 1385 بود که هاشمی رفسنجانی به مناسبت هفته دفاع مقدس در مصاحبه مطبوعاتی مسائل مربوط به ماه‌های منتهی به پذیرش قطعنامه را بازگو کرد و تصریح نمود: «وضع اقتصادی ما بد شده بود و دنیا تصمیم گرفته بود بدون رعایت مقررات جنگ اجازه بدهد صدام هر کاری می‌خواهد، انجام دهد... ما نگذاشتیم این شرایط حاد به وجود بیاید و با پذیرش قطعنامه و تحمیل شرایط، ما جنگ را به پایان رساندیم».

هاشمی رفسنجانی همچنین با اشاره‌ای گذرا به اختلافات سپاه و ارتش در آن مقطع و با ذکر این نکته که «دولت مهندس میرحسین موسوی در آن موقع اعلام کرد دیگر قادر به تدارک مالی نیست، از لحاظ ابزار جنگ هم آقای محسن رضایی نامه‌ای به امام نوشت و تجهیزات متعددی از جمله چند صد هواپیما و تعداد زیادی توپ و تانک خواست» تأکید کرد: مجموعه این عوامل ما را به این نتیجه رساند که ادامه جنگ بیش از آن درست نیست.
در واقع هاشمی رفسنجانی تلویحاً اعتراف کرد که پس از جمع بندی، گزارش های رضایی و موسوی، امام خمینی را به نتیجه رسانده است که باید جنگ به پایان رسد. اما مصاحبه هاشمی رفسنجانی و نحوه بیان او یک اتهام را نیز متوجه محسن رضایی کرده بود: توقعات بیجای فرمانده سپاه برای تأمین تدارکات جنگ!
اتهامی که از سوی محسن رضایی بی پاسخ نماند. فرمانده وقت سپاه پاسداران که جانشین هاشمی در ستاد کل فرماندهی قوا هم بود، در مصاحبه ای که خود تنظیم کرده بود ، اول بخشی از نقل قول هاشمی مبنی بر این که «آقای هاشمی رفسنجانی پذیرش قطعنامه را به دلایلی همچون خستگی نیروهای نظامی، نامه وزرای اقتصاد و رئیس بانک مرکزی مبنی بر ناتوانی تأمین هزینه‌های جنگ و نامه شما به عنوان فرمانده سپاه مبنی بر ضرورت تأمین تدارکات برای ادامه جنگ و سه سال وقت برای بازسازی نیروها مربوط کرده، البته آقای هاشمی گفته‌اند مردم حاضر بودند اگر امام می‌خواست ریاضت بکشند ولی نامه آقای رضایی پذیرش قطعنامه را قطعی کرد در حالی که شما در مطالبی که گفتید، نگارش این نامه را با تغییر استراتژی‌ها مربوط دانستید نه پذیرش قطعنامه 598» آورد و سپس با بیان مقدمه طولانی برای دو استراتژی پایان جنگ، یعنی استراتژی سیاسی هاشمی رفسنجانی و نظامی محسن رضایی از پایان عملیات خیبر، گفت: به هر حال نمی‌دانم برداشت آقای هاشمی چه بوده است اما این بحث معروفی بین فرماندهان و آقای هاشمی بود. فرماندهان بویژه پس از عملیات خیبر، می‌گفتند استراتژی سیاسی نتیجه‌ای ندارد و اجازه بدهید برنامه‌ای برای استراتژی نظامی تهیه و جنگ را تمام کنیم. هیچگاه مسئولان سیاسی و آقای هاشمی این را نپذیرفتند.
محسن رضایی با اشاره به این که یک روز آقای هاشمی می گفت که ما حتی نمی‌توانیم بند پوتین سربازان و بسیجی‌ها را فراهم کنیم، افزود: این تعبیر بیانگر این بود که هیچ‌گاه به استراتژی نظامی فرماندهان نظامی توجهی نشد و همیشه می‌گفتند توان اقتصادی حمایت از این استراتژی را نداریم و اقتصاد کشور تحمل این استراتژی را ندارد.
فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در دوران دفاع مقدس اضافه کرد: بعد از عملیات رمضان همیشه پیشنهادات فرماندهان را اگرچه برای انجام یک عملیات می‌پذیرفتند، ولی برای پایان دادن به جنگ رد می‌کردند. تنها موقعی که راضی شدند، در اواخر جنگ بود؛ زمانی که دیدند استراتژی سیاسی با شکست مواجه شده است ولو قطعنامه 598 هم دستاورد عملیات فاو و کربلای 5 بود. ولی آنها احساس می‌کردند همین 598 هم عملی نباشد.
رضایی با بیان این که در این موقع از ما پرسیدند برای پایان دادن جنگ چه می‌خواهید، خاطرنشان کرد: آن زمان سپاه نامه‌ای را برای آقای هاشمی‌رفسنجانی ـ نه امام ـ تنظیم کرد. زیرا امکانات کشور در اختیار مسئولان سیاسی کشور بود. در این نامه برای پیروزی در جنگ امکاناتی خواسته شده بود. آقای هاشمی هم این نامه و هم چند نامه دیگر از جمله نامه آقای خاتمی وزیر ارشاد وقت، نامه میرحسین موسوی به عنوان مسئول دولت و نامه فرماندهان ارتش را با هم خدمت امام برد و گفته بود که نظامیان این گونه می‌گویند و مسئولان سیاسی و اقتصادی هم می‌گویند پول نداریم. شما تکلیف را روشن کنید و امام هم با پذیرش قطعنامه موافقت کردند.
محسن رضایی در این مصاحبه با پاسخ منفی به این سؤال که آیا پیشنهاد پایان جنگ را به حضرت امام داده بودید؟ و با تأکید بر اینکه در حقیقت، آن نامه‌ای که من نوشته بودم، ارائه یک برنامه بلندمدت برای جنگ بود، خاطرنشان کرد: من در نامه‌ام نوشته بودم که ما جنگ را نباید برای یک عملیات برنامه‌ریزی کنیم، چرا که با این کار، جنگ به پایان نمی‌رسد. ما باید استراتژی داشته باشیم و یک مجموعه عملیات‌ها را برنامه‌ریزی کنیم و برای پنج سال آینده برنامه داشته باشیم.
بعد آمدم برنامه‌ای را که برای این پنج سال می‌خواهیم، نوشتم و در حدود چهار و نیم میلیارد دلار نیز پیش‌بینی ارزی کرده بودیم که می‌بایست طی پنج سال به ما بدهند. رضایی با بیان اینکه این مبلغ با توجه به درآمد 10 میلیارد دلاری کشور در سال 1366، کمتر از 20 درصد درآمد ما در پنج سال محسوب می‌شد، تصریح کرد: صدام چند برابر این درصد را به ارتشش تزریق می‌کرد. با این کار یک برنامه‌ریزی درازمدت کرده بودیم که جنگ را با پیروزی قطعی به پایان ببریم.
قبلاً گفته بودیم که حتی اگر همه امکانات را هم به ما ندهید، ما بالاخره می‌توانیم در جنگ پیروز شویم، ولی خسارت این پیروزی بالاست. وی در پاسخ به این سؤال که بقیه نامه‌ها هم چنین ماهیتی داشت که حضرت امام به جمع‌بندی خاصی برسند یا درواقع، پیشنهاد صلح یا پایان جنگ و پذیرش قطعنامه هم در بین این پیشنهادها وجود داشت؟ گفت: نه، بیشتر نامه‌ها از جنبه دیگری بود. مثلاً نامه آقای خاتمی، حکایت از آن داشت که بسیجی‌ها و مردم به جبهه نمی‌روند و ما در جبهه نیرو کم داریم.
صحبت آقای میرحسین درباره این بود که اقتصاد کشور نمی‌تواند جنگ را تحمل کند. فرمانده سپاه پاسداران انقلاب اسلامی در دوران دفاع مقدس با بیان اینکه پیشنهاد صلح را خود شورای عالی دفاع به امام داد، افزود: مسئولان سیاسی به خدمت امام رفتند و حتی قبل از این‌که امام صلح را بپذیرد، به امام گفته بودند که شما اگر معذوریت در پذیرش صلح دارید، مثلاً ما صلح را می‌پذیریم، بعد که پذیرفتیم، شما ما را کنار بگذارید و بگویید اینها بدون اجازه من این کار را کردند، ولی حالا چون این کار را کردند، من هم قبول دارم.

در این جا محسن رضایی به نقل از موسوی اردبیلی ‌می گوید: آنجا برخی دوستان پیش امام گریه کرده بودند که ارتش عراق آمده و ممکن است بیاید خرم‌آباد و آنجا را بگیرد و بیاید داخل عمق ایران و امام مقاومت می‌کرد. وی افزود: امام پس از جلسه‌با سیاسیون فرموده بودند چرا شما بپذیرید. اگر قرار شد، خودم می‌پذیرم. یعنی بعد از این‌که امام این را به سیاسیون گفتند، امام نامه‌ای نوشت به سران کشور و پذیرش صلح را خودشان تقبل کردند.

انتشار نامه محرمانه امام خمینی
در پاسخ به این اظهارات محسن رضایی ، اکبر هاشمی رفسنجانی چند روز بعد نامه محرمانه‌ای از امام خمینی درباره پایان جنگ منتشر کرد.
در این نامه که از برخی واقعیات جنگ حکایت داشت و از سوی امام خطاب به مسئولین کشور نوشته شده بود، دلایل پذیرفتن قطعنامه مورد توجه قرار می‌گرفت و به گزارش های سه نفر اشاره می‌شد: اول فرمانده وقت سپاه محسن رضایی، دوم نخست‌وزیر میرحسین موسوی و سوم مسئول وقت تبلیغات جنگ سید محمد خاتمی. امام(ره) در خصوص نقش نامه محسن رضایی می‌فرمایند: «با توجه به نامه تکان دهنده فرمانده سپاه پاسداران که یکی از ده‌ها گزارش نظامی سیاسی است که بعد از شکست‌های اخیر به اینجانب رسیده و به اعتراف جانشینی فرمانده کل نیروهای مسلح، فرمانده سپاه یکی از معدود فرماندهانی است که در صورت تهیه مایحتاج جنگ معتقد به ادامه جنگ می‌باشد و با توجه به استفاده گسترده دشمن از سلاح‌های شیمیایی و نبود وسایل خنثی کننده آن، اینجانب با آتش بس موافقت می‌نمایم و برای روشن شدن در مورد اتخاذ این تصمیم تلخ به نکاتی از نامه فرمانده سپاه که در تاریخ 2/4/67 نگاشته است، اشاره می‌شود.»
محسن رضایی در نامه خود آورده بود: «تا پنج سال دیگر ما هیچ پیروزی نداریم، ممکن است در صورت داشتن وسایلی که در طول پنج سال به دست می‌آوریم قدرت عملیات انهدامی و یا مقابله به مثل را داشته‌ باشیم و بعد از پایان سال 71 اگر ما دارای 350 تیپ پیاده و 2500 تانک و 3000 توپ و 300هواپیمای جنگی و 300 هلیکوپتر و قدرت ساختن مقدار قابل توجهی از سلاح داشته باشیم، می‌توان گفت به امید خدا بتوانیم عملیات آفندی داشته باشیم.»
امام(ره) در خصوص نامه میرحسین موسوی نیز می‌فرمایند: « آقای نخست‌وزیر از قول وزرای اقتصاد و بودجه وضع مالی نظام را زیر صفر اعلام کرده‌اند، مسئولان جنگ می‌گویند تنها سلاح‌هایی را که در شکست‌های اخیر از دست داده‌ایم، به اندازه تمام بودجه‌ای‌ است که برای سپاه و ارتش در سال جاری در نظر گرفته شده بود.» و نوبت به سیاسیون و مسئولین تبلیغات جنگ می‌رسد. امام با اشاره به سایر گزارش‌ها و نامه ها می‌فرمایند:«مسئولان سیاسی می‌گویند از آنجا که مردم فهمیده‌اند پیروزی سریعی به دست نمی‌آید، شوق رفتن به جبهه در آنها کم شده است.»

متن کامل نامه امام


متن کامل این نامه بدین شرح بود:


بسم الله الرحمن الرحیم
با یاری خداوند متعال و با سلام و صلوات به انبیای بزرگوار الهی و ائمه معصومین صلوات ا... علیهم اجمعین حال که مسئولان نظامی ما اعم از ارتش و سپاه که خبرگان جنگ می‌باشند، صریحاً اعتراف می‌کنند که ارتش اسلام به این زودی‌ها هیچ پیروزی به دست نخواهند آورد و نظر به این که مسئولان دلسوز نظامی و سیاسی نظام جمهوری اسلامی از این پس جنگ را به هیچ وجه به صلاح کشور نمی‌دانند و با قاطعیت می‌گویند که یک دهم سلاح‌هایی را که استکبار شرق و غرب در اختیار صدام گذارده‌اند به هیچ وجه و با هیچ قیمتی نمی‌شود در جهان تهیه کرد و با توجه به نامه تکان دهنده فرمانده سپاه پاسداران که یکی از ده‌ها گزارش نظامی سیاسی است که بعد از شکست‌های اخیر به اینجانب رسیده و به اعتراف جانشینی فرمانده کل نیروهای مسلح، فرمانده سپاه یکی از معدود فرماندهانی است که در صورت تهیه مایحتاج جنگ معتقد به ادامه جنگ می‌باشد و با توجه به استفاده گسترده دشمن از سلاح‌های شیمیایی و نبود وسایل خنثی کننده آن، اینجانب با آتش بس موافقت می‌نمایم و برای روشن شدن در مورد اتخاذ این تصمیم تلخ به نکاتی از نامه فرمانده سپاه که در تاریخ 2/4/67 نگاشته است اشاره می‌شود.
فرمانده مزبور نوشته است تا پنج سال دیگر ما هیچ پیروزی نداریم، ممکن است در صورت داشتن وسایلی که در طول پنج سال به دست می‌آوریم قدرت عملیات انهدامی و یا مقابله به مثل را داشته‌ باشیم و بعد از پایان سال 71 اگر ما دارای 350 تیپ پیاده و 2500 تانک و 3000 توپ و 300هواپیمای جنگی و 300 هلیکوپتر ...که از ضرورتهای جنگ در آن موقع است، داشته باشیم می‌توان گفت به امید خدا بتوانیم عملیات آفندی داشته باشیم. وی می‌گوید قابل ذکر است که باید توسعه نیروی سپاه به هفت برابر و ارتش به دو برابر و نیم افزایش پیدا کند، او آورده است البته امریکا را هم باید از خلیج فارس بیرون کنیم والا موفق نخواهیم بود.
این فرمانده مهم‌ترین قسمت موفقیت طرح خود را تهیه به موقع بودجه و امکانات دانسته است و آورده است که بعید به نظر می‌رسد دولت و ستاد فرماندهی کل قوا بتوانند به تعهد عمل کنند. البته با ذکر این مطالب می‌گوید باید باز هم جنگید که این دیگر شعاری بیش نیست.
آقای نخست وزیر از قول وزرای اقتصاد و بودجه وضع مالی نظام را زیر صفر اعلام کرده‌اند، مسئولان جنگ می‌گویند تنها سلاح‌هایی را که در شکستهای اخیر از دست داده‌ایم به اندازه تمام بودجه‌ای‌ است که برای سپاه و ارتش در سال جاری در نظر گرفته شده بود. مسئولان سیاسی می‌گویند از آنجا که مردم فهمیده‌اند پیروزی سریعی به دست نمی‌آید شوق رفتن به جبهه در آنها کم شده است. شما عزیزان از هر کس بهتر می‌دانید که این تصمیم برای من چون زهر کشنده است ولی راضی به رضای خداوند متعال هستم و برای صیانت از دین او و حفاظت از جمهوری اسلامی اگر آبرویی داشته باشم خرج می‌کنم، خداوندا ما برای دین تو قیام کردیم و برای دین تو جنگیدیم و برای حفظ دین تو آتش بس را قبول می‌کنیم.
خداوندا تو خود شاهدی که ما لحظه‌ای با امریکا و شوروی و تمام قدرت‌های جهان سرسازش نداریم و سازش با ابرقدرت‌ها و قدرت‌ها را پشت کردن به اصول اسلامی خود می‌دانیم. خداوندا در جهان شرک و کفر و نفاق در جهان پول و قدرت و حیله و دورویی ما غریبیم، تو خود یاریمان کن. خداوندا در همیشه تاریخ وقتی انبیا و اولیا و علما تصمیم گرفته اند مصلح جامعه گردند و علم و عمل را درهم آمیزند و جامعه‌ای دور از فساد و تباهی تشکیل دهند با مخالفت‌های ابوجهل‌ها و ابوسفیان‌‌های زمان خود مواجه شده‌اند.
خداوندا، ما فرزندان اسلام و انقلابمان را برای رضای تو قربانی کردیم غیر از تو هیچ کس را نداریم ما را برای اجرای فرامین و قوانین خود یاری فرما، خداوندا از تو می‌‌خواهم تا هر چه زودتر شهادت را نصیبم فرمایی. گفتم جلسه‌ای تشکیل گردد آتش بس را به مردم تفهیم نمایند. مواظب باشید ممکن است افراد داغ و تند با شعارهای انقلابی شما را از آنچه صلاح اسلام است دور کنند، صریحاً می‌گویم باید تمام همتتان در توجیه این کار باشد. قدمی انحرافی حرام است و موجب عکس العمل می‌شود. شما می‌دانید که مسئولان رده بالای نظام با چشمی خونبار و قلبی مالامال از عشق به اسلام و میهن اسلامی‌مان چنین تصمیمی گرفته‌اند خدا را در نظر بگیرید و هر چه اتفاق می‌افتد از دوست بدانید و السلام علینا و علی عباد الله الصالحین.
روح‌الله الموسوی الخمینی
شنبه 25 تیر67


دلایل نظامی پذیرش قطعنامه
از اوایل فروردین 1367 و در یک برهه سه ماهه ارتش عراق با پشتوانه اطلاعاتی نیروهای امریکایی توانست در چند رشته عملیات فاو، شلمچه، جزایر مجنون و مهران را از دست نیروهای ایرانی باز پس گیرد. محسن رضایی درباره این شکست های نظامی می‌گوید: علت اصلی در حقیقت به هم خوردن موازنه قوا بود. موازنه قوا ترکیبی از نیرو و جغرافیاست یعنی اگر شما در هر واحد سطح، حجم معینی از نیرو داشته باشید و دشمن در همان واحد سطح حجم کمتری نیرو، موازنه قوا به نفع شما رقم می‌خورد چون در واحد سطح معین، نیرو و امکانات بیشتری دارید.
اما اگر در همان واحد سطح نیروهای شما نصف نیروهای دشمن بشوند موازنه قوا بالعکس خواهد شد و اتفاقی که در سال‌های پایانی جنگ افتاد همین بود. از عملیات فاو به بعد سرزمین‌های جدید و وسیعی به دست ما می‌آمد که باید در آنجا پدافند می‌کردیم و نیرو قرار می دادیم لذا نیروی عملیاتی آماده ما روز به روز تقلیل پیدا می‌کرد در حالی که عامل برتری ما در جنگ نیروی آزاد و هجومی بود که از سال 1365 به بعد این نیرو روز به روز کوچکتر می‌شد چرا که مجبور بودیم خطوط پدافندی تشکیل دهیم.
تا قبل از عملیات فاو و حتی در عملیات خیبر و بدر هرجا که حمله می‌کردیم، ارتش را در خط پدافندی قرار می‌دادیم و نیروهای سپاه آزاد می‌شدند تا همراه با بقیه ارتش هجوم بعدی را سازماندهی کنند اما از عملیات خیبر به بعد هر جا عملیات شکل می گرفت، سپاه هم ناچاراً باید یک خط پدافندی شکل می‌داد لذا برخی از لشکرهای ما یک تیپ در فاو داشتند، یک تیپ در شلمچه و یک خط هم در غرب و در سال‌های پایانی جنگ که عراق هجوم می‌آورد این ها چند تکه بودند. نکته دوم این است که حتی آن زمانی که ما چنین وضعی داشتیم اگر عراق تدبیر عملیاتی درستی به کار می گرفت، می توانست فاو را از ما پس بگیرد ولیکن ارتش عراق تدبیر عملیاتی درستی نداشت.

نکته‌ای که ارتش عراق دیر متوجه آن شد این بود که باید حمله تثبیت کننده و حمله باز پس‌گیری را با هم انجام می داد. اگر ارتش عراق بعد از یک هفته اول که ما در منطقه فاو تثبیت شده بودیم دیگر نمی جنگید یعنی اگر 68 روز دیگر با ما نمی‌جنگید، این همه تلفات نمی‌داد در حالی که اگر این حمله را به سه ماه بعد موکول می‌کرد که بسیجی ها به شهرهای خود باز می‌گشتند و منطقه خلوت می شد، حتماً آنجا را تصرف می کرد، منتهی ارتش عراق دیر متوجه این مسئله شد. بعد از عملیات والفجر10 ژنرال‌های مصری و امریکایی تیم‌هایی به جبهه عراق فرستادند و متوجه شدند که اگرچه امکانات و تجهیزات ارتش عراق بسیار بیشتر است اما نمی‌تواند صحنه جنگ را خوب اداره کند و چندین اشکال اساسی دیگر در استراتژی و مدیریت عراق به دست آوردند. لذا در والفجر10 ارتش عراق فقط در هفتة اول با ما جنگید و هنگامی که در منطقه تثبیت شدیم دیگر عملیات باز پس‌گیری را انجام نداد بلکه به سمت عملیات آفندی رفت بنابراین موازنه قوا به هم خورده بود.
سؤالی که ممکن است ایجاد شود این است که آیا می‌شود موازنه قوا بر هم نخورد؟ بله، به واسطه همان کاری که ارتش عراق کرد و تمام کشور خود را وارد جنگ کرد ما هم می توانستیم از به هم خوردن موازنه قوا جلوگیری کنیم. ما چون فقط با توان سپاه و ارتش
می جنگیدیم لذا توانایی نظامی ایران از رشد فزاینده سالهای اول جنگ باز ماند و در ایران مردم زندگی خود را داشتند. اما در عراق اینگونه نبود بلکه همه اول می‌جنگیدند، بعد زندگی می‌کردند اما در ایران ابتدا زندگی می کردند و بعد می‌جنگیدند.
لذا اینکه می‌گوییم کل هزینه‌های ارزی جنگ 22 میلیارد دلار بیشتر نبوده است، کسی غیر از این نمی‌تواند جواب ما را بدهد. ایران در سال 62 فقط 25 میلیارد دلار درآمد نفتی داشته است در حالی که هر یک سال از جنگ تنها کمتر از 3 میلیارد دلار از کل هزینه‌های ارزی کشور را مصرف می‌کرده است یعنی از حدود 100 میلیارد دلار درآمد ارزی 8 ساله کشور، تنها 22 میلیارد دلار خرج جنگ شده است و این یعنی کمتر از 20 درصد و با80 درصد دیگر کشور اداره می‌شد. درست است که جنگ بعد از آزادی خرمشهر ادامه پیدا کرد اما نه جنگی که مثل قبل از خرمشهر باشد.
جنگ بعد از آزادی خرمشهر ادامه یافت اما نه با هدف و برنامه‌ریزی برای سقوط صدام و گرفتن عراق و آن اهدافی که در شعارها می دادیم و هیچگاه کشور برای تحقق آن برنامه ریزی نکرد و لذا مسئولان برای آن امکانات لازم را به صحنه جنگ نیاوردند و این مطلب با اعداد و ارقام مشخص است.
محسن رضایی در بیانی صریح ضعف برنامه‌ریزی دولت وقت را در مسئله جنگ دلیل اصلی شکست‌های ابتدای سال 1367 می‌داند و جالب اینجاست که در 6 ماهه آخر جنگ بنا به تصویب شورای عالی دفاع، دولت موسوی مسئولیت اداره جنگ را به صورت مستقیم عهده دار شد و اشخاصی مانند محمد خاتمی به عنوان مسئول تبلیغات جنگ و بهزاد نبوی به عنوان مسئول پشتیبانی منصوب شدند اما ضعف مفرط آنها که برخی گمانه‌زنی‌ها را به سمت عامدانه بودن اشتباهات سوق می‌داد سبب شد تا جمهوری اسلامی در چند ماه آخر جنگ دچار سختی‌های فراوانی گردد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 14:27  توسط حسین آقاجانی  | 
برای آنان که شلمچه سال را تحویل می کنند

گروه فرهنگی: آن سال ها را دیگر کسی به یاد نمی آورد. غربتی که بود و رنجی که می رفت و خاطره هایی که بدست فراموشی سپرده می شد. سخن از تخت جمشید و آرامگاه کوروش بود تا انقلاب دینی را به ملی گرایی بازگرداند. کسی از جنگ و جبهه و شهادت نمی گفت چون خشونت طلب لقب می گرفت. آن روزها تلخ بود اما شاید تلخ تر از این فراموش کردن آن سال ها باشد.

****

سید علی در جمع فرماندهان سپاه لب به سخن گشود تا از یک غصه بگوید و عزمی نو:«امروز بعضي هستند که در دنباله کارهاي فرهنگي خطرناک، مي‏خواهند ياد آن روزها را هم از خاطر ملت ايران ببرند. از تکرار اسم جنگ و اسم مناطق جنگي و "خرمشهر" و "شلمچه" و "دو کوهه" و از اين قبيل چيزها عصباني مي‏شوند. از نام آنچه که مردم و ذهنها را به ياد آن روزها بياورد، خشمگين مي‏شوند و بدشان مي‏آيد و تلاش مي‏کنند که اينها از ياد مردم برود.»

حدود یک سال بیشتر از روی کارآمدن دولت اصلاحات نمی گذشت. رهبر انقلاب باز هم در این باب سخن گفتند:«اينها کساني هستند که در آن دوران، خجلت زده و شرم‏زده بودند؛ چون حضوري در صحنه نداشتند. چون در آن دوران، آنچه اتّفاق مي‏افتاده است مايه خجلت آنها و عليه کساني بوده که دلِ اينها با آنان بوده است. لذاست که از تکرار آنها ناراحت مي‏شوند و مي‏خواهند اين را از خاطر ملت ايران حذف کنند.»

و این همه با یک جهت دهی یا یک دستور همراه شد:«درست عکس اين خواست بايد انجام گيرد؛ يعني خاطره درخشان روزهاي بزرگ دفاع مقدّس، بايد با قوّت و قدرت بيشتر و روشن و همان که بوده است باقي بماند.» رهبر انقلاب نسبت به یک حرکت خزنده فرهنگی هشدار دادند که ایمان مردم را هدف گرفته است. راه چاره در بازگشت به همان خاکی بود که ایمان را به تجلی نشست.

****

هشتم فروردین ماه سال 78 بود؛ خبری به یکباره منتشر شد که تعجب بسیاری را برانگیخت. به گونه ای غیر منتظره خاک گرم شلمچه میزبان رهبر انقلاب شده بود. شاید همه شهدا آن روز آمده بودند تا تجلی حضور را بر بلندای خاک قدسی جنوب نظاره کنند و بشنوند حرف های رهبرشان را که می گفت:«من اين سرزمين را يك سرزمين مقدس مي‏دانم. اين‏جا نقطه‏اي است كه ملائكه الهي كه شاهد فداكاري مخلصانه ‏اين شهداي عزيز بودند، به آن تبرك مي‏جويند. اين‏جا متعلق به هركسي است كه دلش براي اسلام و براي قرآن مي‏تپد. اين‏جا متعلق به همه ملت ايران است. دلهاي همه ملت ايران، متوجه اين نقطه، اين بيابان و همه اين مناطقي است كه‏شاهد فداكاري‎هاي جوانان بوده است. شما كه اين‏جا را گرامي مي‏داريد، خوب مي‏كنيد. آمدن شما و احترام به اين‏نقطه، بسيار به‎جا و بسيار كار صحيحي است. بنده هم خواستم به ارواح طيبه شهيدان و به نَفَسهاي معطر جوانان مؤمن، تبرك بجويم و به اين عزيزان احترام كنم؛ لذا آمدم در جمع شما شركت كردم.»

این گونه بود که مناطق عملیاتی جنوب و معراج بهترین های کشور، زیارتگاه عاشقان این راه شد. رهبر انقلاب در آن سال حرف ها گفتند:«امروز شركت من در مجموعه زائران خاك خونين شلمچه، براي بزرگداشت ياد و نام شهيدان عزيز و مردان بزرگي ‏است كه با خون خود، با جهاد و همت خود، با عزم و اراده خود، نام شلمچه و خرمشهر و خوزستان و ايران را در تاريخ، بلند كردند. ملت ايران در دوره معاصر، هر چه عظمت و عزت در دنيا دارد، به بركت خون رزمندگاني است كه در اين ‏سرزمينهاي خونين حضور يافتند و جان و سلامت و جواني خود را براي اسلام، براي ملت و براي ميهن‎شان در طبق ‏اخلاص گذاشتند و تقديم كردند.»

آنجا انگار معنا از واژه ها می جوشید. سید علی می خواست درس هایی را برای انقلابیون شرمنده و غرب زدگان تازه از راه رسیده بازگو کند:« ايران، امروز هرچه دارد و در آينده هرچه به دست آورد، به بركت خون اين شهيدان‏ است. اگر اين شهدايي كه شلمچه، يادگار آن‎ها و اين بيابانهاي خونين، حامل نشانه‎هاي آن‎هاست، نبودند، امروز در اين‏كشور، از استقلال ملي، از شرف ملت، از اسلام و از هيچ چيز ايراني، نشان برجسته‏اي نبود. اين‎ها در مقابل دشمنِ ‏مهاجمي كه بدون كمترين ملاحظه‏اي به مرزهاي جغرافيايي و مرزهاي ملي و مرزهاي اعتقادي حمله كرده بود، ايستادند.»

باید همه بسیجی می شدند؛ باید همه از خاک جانی دوباره می گرفتند:«جوانان عزيز! مردان و زنان! در هر كجا كه هستيد و اين سخن را مي‏شنويد، يا بعدا خواهيد شنيد، بدانيد يك‏كشور و يك ملت، بالاترين سرمايه‏اش همت و عزم و ايمان جوانان آن كشور و ملت است. ايمانِ همراه با اراده قوي، ايمانِ همراه با تصميم، ايمانِ همراه با روشن‏بيني، همان چيزي است كه اين كشور را يك روز نجات داد. امروز هم ‏مهمترين عاملي كه اين كشور و اين ملت را حفظ كرده است، همين ايمان است. روحيه سلحشوري، روحيه مقاومت و ايستادگي در مقابل دشمن، روحيه نفرت از دشمني كه نه فقط با جان و مال اين ملت، بلكه با فرهنگ، ايمان و اسلام ‏اين ملت دشمن است، روحيه بي‏اعتمادي به دشمن و آمادگي براي دفاع، روحيات عالي‏اي است كه يك كشور را عزيز و استقلال آن را حفظ مي‏كند و استعدادهاي يك كشور را به بروز و ظهور مي‏رساند و به آقايي و عزت، نايل مي‏نمايد.»

****

خاک از شوق رفتن می گفت و درد ماندن و نسلی جدید می بایست با درد و دل های این خاک خو می گرفت تا روزی دیگر میدان دار بازگشت گفتمان انقلاب باشد. کسی آن روز این همه را نمی دانست. امروز هم کسی نمی داند. همه از فراز و نشیب های روزمرگی به جدال های سیاسی مشغولند. چه کسی است از آنچه بود بگوید و آنچه شد و نیز از سنگینی این امانت که باید به مقصد رساند؟

****

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 14:17  توسط حسین آقاجانی  | 
 

معاون هماهنگی امورعمرانی وزیر کشور اعلام کرد با تلاشهای دولت و نمایندگان محترم مجلس شورای اسلامی سال 1389 سال پرفروغی برای شهرداریها و دهیاریهای سراسر کشور خواهد بود.

به گزارش روابط عمومی سازمان شهرداريها و دهياريهاي كشور، مهندس حمیدرضا ارشاد منش با اعلام مطلب فوق اظهار داشت: با تلاش گسترده دولت و فعاليتهاي مستمر نمايندگان محترم مجلس شوراي اسلامي در جهت افزايش اعتبارات عمراني، تسهيلات بانكي و اجازه انتشار اوراق مشاركت و كمك به حمل و نقل عمومي درون شهري، سال آينده سالي پر فروغ براي شهرداريها و دهيارهاي كشور خواهد بود .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 14:11  توسط حسین آقاجانی  | 
پیام رهبر معظم انقلاب اسلامی به مناسبت تحویل سال نو (۱۳۸۸/۱۲/۲۹ - ۲۱:۳۰)
بسم‏ اللَّه‏ الرّحمن‏ الرّحيم‏
«يا مقلّب القلوب و الأبصار. يا مدبّر اللّيل و النّهار»؛ اى دگرگون‏كننده‏ى دلها و ديدها! اى سامان‏دهنده‏ى به روز و شب! «يا محوّل الحول و الأحوال»؛ اى گرداننده‏ى سالها و دلها و حالها! «حوّل حالنا الى احسن الحال»؛ حالِ ما را به بهترين حالها تبديل فرما .
تبريك عرض ميكنم عيد سعيد نوروز و آغاز سال نو را - كه آغاز بهار و سرزندگى طبيعت است - به همه‏ى هم‏ميهنان عزيز كه در سراسر كشور پهناور عزيز ما زندگى ميكنند، و همچنين به همه‏ى ايرانيانى كه در هر نقطه‏اى از جهان هستند و چشم اميد و انتظار به كشور عزيزشان دوخته‏اند؛ بخصوص به جوانان و مردان و زنانِ ازجان‏گذشته‏اى كه براى هدفهاى عالى انقلاب و كشور فداكارى‏هاى بزرگى را انجام دادند؛ از جانِ خودشان مايه گذاشتند و جوانان خود را تقديم انقلاب و سربلندى كشور كردند؛ به خانواده‏هاى عزيز شهيدان، به جانبازان و خانواده‏هاى فداكار آنها و به همه‏ى ايثارگران و كسانى كه براى سربلندى كشور تلاش ميكنند و كار انجام ميدهند. و درود و سلام ميفرستم به روح مطهر امام بزرگوارمان كه سلسله‏جنبان اين حركت عظيم مردمى و مايه‏ى پيشرفت و اعتلاى كشور بزرگ اسلامى ايران بوده‏اند.
عيد نوروز، آغاز رويش است. اين رويش همچنان كه در طبيعت محسوس است، ميتواند در دلهاى ما و جانهاى ما و حركت رو به پيشرفت ما نيز خود را مجسم و نمايان كند. نگاهى بيندازيم به سال 88 كه اكنون به پايان آن رسيده‏ايم. اگر بنا باشد سال 88 در يك جمله تعريف شود، به نظر من عبارت است از: سال ملت ايران، سال عظمت و پيروزى اين ملت بزرگ، سال حضور تاريخى و اثرگذار اين ملت در عرصه‏هائى كه به سرنوشت انقلاب بزرگمان و به سرنوشت كشورمان بستگى داشت و منتهى ميشد.
در آغاز سال 88 مردم با حضور بى‏سابقه‏ى خود انتخاباتى را ساماندهى كردند كه در تاريخ انقلاب ما - و البته در تاريخ طولانى كشور ما - سابقه نداشت و يك نقطه‏ى برجسته و اوج به حساب مى‏آمد. در طول ماه‏هاى بعد از انتخابات هم مردم در امتحانى بزرگ، در حركتى عظيم و سرنوشت‏ساز، حضور خود، اراده‏ى خود، ايستادگى خود، عزم ملى خود و بصيرت خود را نشان دادند.
تفسير كوتاهى كه از حوادث بعد از انتخابات در طول چند ماه ميشود ارائه كرد، عبارت از اين است كه دشمنان كشور و دشمنان نظام جمهورى اسلامى بعد از گذشت سى سال، همه‏ى تلاش خود و توان خود و نيروهاى خود را متمركز كرده‏اند براى اينكه بتوانند اين انقلاب را از درون شكست بدهند. ملت در مقابل اين توطئه‏ى بزرگ، اين حركت خصمانه، با آگاهى و بصيرت و عزم و ايستادگىِ بى‏نظيرى توانست دشمن را به شكست بكشاند. تجربه‏اى كه در اين هشت ماه بعد از انتخابات تا بيست و دوم بهمن بر اين ملت و بر اين كشور گذشت، تجربه‏اى پر از درس، پر از عبرت و حقيقتاً مايه‏ى سربلندى ملت ايران است.
در سال 88 ملت خوش درخشيد؛ مسئولين هم تلاشهاى ارزنده و بزرگى را انجام دادند. اين تلاشها در حد خود، تلاشهاى باارزشى است؛ موجب تقدير است. بر همه‏ى ناظران منصف فرض است كه از اين تلاشها، از اين زحمات و كار و كوششى كه براى عمران و آبادانى و پيشرفت كشور در عرصه‏هاى مختلف انجام گرفت، قدردانى كنند. در عرصه‏ى علمى، در عرصه‏ى صنعتى، در فعاليتهاى اجتماعى، در سياست خارجى، در بخشهاى مختلف، مسئولين كشور كارهاى بزرگى را انجام داده‏اند. خداوند به همه‏ى آنها اجر عنايت كند و توفيق پيشرفت مرحمت بفرمايد.
آنچه كه از ملاحظه‏ى وضعيت موجود كشور و ظرفيتهاى عظيمى كه در دل اين كشور و ملت بزرگ نهفته است، ميشود به دست آورد، اين است كه آنچه ما انجام داده‏ايم، آنچه مسئولين و مردم انجام داده‏اند، در مقابل آنچه كه ظرفيت عظيم اين كشور براى پيشرفت و رسيدن به عدالت است، كار بزرگى نيست. بايد تلاشها را بيش از آنچه كه در گذشته انجام داده‏ايم، همه انجام بدهند و خود را موظف بدانند.
در اين دعائى كه در آغاز هر سال، در هنگام تحويل، همه ميخوانيم، اين فِقره جالب توجه است كه ميفرمايد: «حوّل حالنا الى احسن الحال». نميفرمايد ما را به روز نيكى، حال نيكى برسان؛ به پروردگار عرض ميكند ما را به بهترين حالها، به بهترين روزها، به بهترين وضعيتها برسان. همت والاى انسان مسلمان همين است كه در همه‏ى عرصه‏ها به بهترينها دست پيدا كند.
امسال براى اينكه ما بتوانيم آنچه را كه در اين دعاى شريف به ما تعليم داده شده است و وظيفه‏ى ماست، انجام بدهيم، براى اينكه بتوانيم بر طبق اقتضائات كشور و ظرفيتهاى كشور حركت كنيم، احتياج داريم به اينكه همت خودمان را چند برابر كنيم؛ كار را متراكم‏تر و پرتلاش‏تر كنيم. من امسال را به عنوان سال «همت مضاعف و كار مضاعف» نامگذارى ميكنم. به اميد اينكه در بخشهاى مختلف، بخشهاى اقتصادى، بخشهاى فرهنگى، بخشهاى سياسى، بخشهاى عمرانى، بخشهاى اجتماعى، در همه‏ى عرصه‏ها، مسئولين كشور به همراه مردم عزيزمان بتوانند با گامهاى بلندتر، با همت بلندتر، با كار بيشتر و متراكم‏تر، راه‏هاى نرفته‏اى را بپيمايند و به هدفهاى بزرگ خود ان‏شاءاللَّه نزديكتر شوند. ما به اين همت مضاعف نيازمنديم. كشور به اين كار مضاعف نيازمند است.
بايد به خداى متعال توكل كنيم؛ از خداى متعال استمداد كنيم و بدانيم كه زمينه براى كار، زياد است. دشمنان، دشمن علم و ايمان جامعه‏ى ما هستند. علم و ايمان را به صورت مضاعف در ميان خودمان بايد تقويت كنيم. ان‏شاءاللَّه راه‏ها هموار خواهد شد؛ موانع، كوچك خواهد شد و كمك الهى و نصرت الهى، ملت ما و كشور ما و مسئولين ما را همراه و زير سايه‏ى خود خواهد داشت.
والسّلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته‏
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 13:43  توسط حسین آقاجانی  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 7:34  توسط حسین آقاجانی  | 

گلها همه با اذن تو برخواسته‌اند/، از بهر ظهور تو خود آراسته‌اند


مردم همه در لحظه تحویل، بی شک/ اول فرج تواز خدا خواسته‌اند
.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 16:15  توسط حسین آقاجانی  | 


زکوي يار مي آيد نسيم باد نوروزي
از اين باد از مدد خواهي، چراغ دل بر افروزي
نوروز مبارک

------------------

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 16:6  توسط حسین آقاجانی  | 
بــاز مـــی آیــــد بــــهـــار دلـنشین / بــاز بــلـبــل مــی شــود با گل قرین
بــاز صـــحــرا پـر شقایق می شود / بــاز روشــن قــلب عـاشق می شود
فــصــل ســـرد از هــیــبت باد بـهار / مــی کــنـــد از پــیـش روی او فـرار
ســفــره هــا بــا هـفت سین آراسته / بــا گـــل مـــهـــر و صــفـــا پیراسته
بــر ســر سفره جـوان و خُرد و پیر / ســبزه و آئــیــنـه و مــاهـی و سـیر
سـیـب و سـنـبـل در کـنـار یــاسـمـن / عطربــیــد مـِشک چــون مُشک خُتَن
سرکه و سنجد، سماق و شمع و گل / عـــیـــد آمــد بـــا دف و ســاز و دُهُل
ســال نــوتـحـویل و سال کهنه رفـت / هــم دل مــا تـازه شد هم شال و رخت
یــا مــُقــلّب،قــلب مـــارا شـــاد کــن / یـــا مـــُدبّـــر خـــانــــه را آبـــاد کـــن
یـــا مـــُحـــول ،اَحســــنُ الــّحالم نما / از بـــدیـــهــــا فـــارغُ الـــبـــالــم نـما
ایـــن دل «جـــاویــد» را پـاک از ریـا / کُــن خــــدا ،ای قـــادر بـــی مــنـتــها

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اسفند 1388ساعت 16:2  توسط حسین آقاجانی  |